محبوسا فرستاده شود . ناچار ، ايالت فارس را به او داده ، مقرر داشتند كه به فرمانفرمايى فارس برود ؛ و ناظم الدوله ، والى فارس ، را به دار الخلافه احضار كردند .
سبحان اللّه ! در اظهار اين مطالب ، بعضى حيرتها از براى خواننده دست مىدهد :
كه بعضى مردم به درجهيى خوشبخت و با اقبال هستند ، كه چون روز ذلت براى آنها دست مىدهد و دولت مىخواهد آنها را از مركز سلطنت دور كند ، آنوقت به ايالت فارس نايل مىشوند ، كه آنجا پاتخت سلاطين بزرگ بوده است . و باز كه در فارس قناعت نكرده و ذلت به آنها دست مىدهد ، به حكم دولت امر و مقرر مىشود كه از وزر و بال فارس كناره كرده و از ايالت معزول شده ، به عتبات عاليات و كربلاى معلا ، كه خاك عثمانى است ، برود و مجاور و متوقف باشد ؛ تا سعادت آخرت دريابد و تهذيب اخلاق نمايد . چنان كه ، نواب فرمانفرما بعد از يك سال و نيم ايالت فارس ، به امر دولت از آنجا معزول گشت ؛ مقرر شد كه به عتبات عاليات رفته ، در كربلا ساكن باشد و به ايران نيايد .
شرح اين داستان ، در ساير مجلدات اين تاريخ ، كه ان شاء اللّه در شرح وقايع هزار و سيصد [ و ] شانزده نگاشته خواهد شد ، خواهد آمد .
هركس از آيندگان كه مثل شاهزاده فرمانفرما اينطور مبتلا شود و در ذلت نهايت عزت را داشته باشد ، نهايت شكر را به درگاه حق تعالى ادا نمايد ؛ كه خداوند محض حكمت چنين كارها را مقدر فرموده : تا هركس اصلاح مزاج خود را كرده ، به درجاتى كه خداوند او را عطا فرموده ، قانع باشد و به كار اين و آن نپردازد .
يكى از خوشبختىهاى شاهزاده فرمانفرما اين است كه : ايشان در حين كتابت اين تاريخ ، از ايالت فارس هم معزول شده ، به حكم دولتى بايد ساكن كربلاى معلا باشند و به ايران نيايند ؛ و ظاهرا مغضوب دولت هستند . و هرمورخى ، در اين مورد ، هزار بد در حق چنين كسى مىنويسد . لكن ، من بنده ، با آنكه از ايشان التفاتى نديدهام ، جز آنكه مواجب فارس مرا در ايالت خود نداده و سوخت ولا وصول ماند و هرچه التماس كردم ، نپذيرفتند ؛ با اينحالت ، باز كفايت و لياقت و زرنگى و هوش ايشان را ، در اين تاريخ كه برحسب امر دولت مىنگارم ، نوشته ، لسان قدح ندارم . منتهاى مطلب اين است كه : اگر ايشان به يك حدى نايستند و باز بخواهند به مقامى بالاتر روند ، عيب ايشان نخواهد شد .
خلاصه ، شرح ايالت ايشان را به فارس ، در ذيل جلد ديگر اين تاريخ ، انشاء اللّه ، خواهم نگاشت .
در اين ماه ، به واسطهى عزل شاهزاده فرمانفرما ، در انظار مردم بر اقتدار و اعتبار جناب امين الدوله ، وزير اعظم ، افزوده شد ؛ دانستند كه ايشان در كار اقتدار دارند .
بعضى گفتند : « كار را خوب صورت داد ؛ ولى ، دير اقدام كرد . » بعضى ديگر از مخصوصا دستگاه سلطنت ، قدرى از اين كار انديشيدند و به عزل خود ترسيدند . شاهزاده فرمانفرما را كه فى المثل مرده ديدند ، خود را كشته يافتند ؛ در باطن ، درصدد عزل و اختلال كار جناب امين الدوله ، وزير اعظم ، به طور رمز و نهانى برآمدند ؛ كه بعدها اثر آن معلوم ، و در شرح وقايع سال ديگر ، انشاء اللّه ، نوشته خواهد شد .
پس از آنكه اين كار بزرگ - يعنى : عزل شاهزاده فرمانفرما - وقوع يافت ،
افضل التواريخ ( فارسي ) — صفحة 146
مساهمون: منصوره اتحاديه (نظام مافی) و سيروس سعدونديان
ص١٤٦