لعلگون از بدن شمشير زمرّدفام مىچكيد . خود بىاختيار از سر خوددارى برخاست و نيزه را قامت راست از بارگران غصّهء كشتگان معركه خم گشت . پيشانى سپر چون زلف محبوبان چين گرفت و زره همه تن چشم گشت و « 1 » گرد ناوردگاه از جولان بادپايان و دلاورى جلادتپيشگان « 2 » و گردانگيزى مبارزان از زمين به فلك نشست و زلزله از سنابك عنانوران به گوش « 3 » پيوست .
شعر « 4 »
حدّت دندان رمح زهره جوشن دريد * صدمهء آسيب گرز تارك مغفر شكست
شست به پيغام تير خطبهء جان فسخ كرد * دست به ايماى تيغ تارك منبر شكست « 5 »
از بسيارى اجساد و ابدان قتيلان راه بر مركبان كوهپيكر بسته و از موج خون در آن صحرا مرد و مركب حبابوار « 6 » ( 168 ب ) بر روى آب نشسته هزبران پلنگخوى رزمجوى با چنگ و چنگال جگرگاه هم مىدريدند و شيران ضرغام خصلت به سرپنجهء دلاورى رگ جان يكديگر را به تيغ ناخن مىبريدند . گرز گاو سر پيكر مبارزان مىشكست كمند اژدها بيخ گردن گردنان مىبست .
شعر « 7 »
به نيزه كرده سران چشم بدسگالان كور * به نعره كرده يلان گوش ديوساران كر
ز تيغ گشته هوا همچو ميغ آتشبار * ز نيزه گشته زمين همچو باغ آهنبر
چون خيرگى خصم بداختر و ميداندارى و فروسيت افاغنهء بدگهر از حدّ گذشت و عباس خان قوللر آقاسى و سواران جليلوند و غيره كه چرخچى و مقدمة الجيش ( 169 الف ) نصرت و ظفر بودند يكهتازان افغان را به حملات متواتر و صدمات جان شكر از جا برداشته متزلزل ساختند و حسن خان ، برادر شكر اللّه خان ، كه جوانى با نيرو و مبارزى قوىبازو بود ، با چند نفر از پيشتازان عرصهء دلاورى به شمشير ملا جبّار خان و طغان خان و
هامش
( 1 ) . مج : « و » ندارد .
( 2 ) . ملك : جلادت پيشهگان .
( 3 ) . مج : گوس سمك .
( 4 ) . ملك : ندارد .
( 5 ) . مج : تيغ منبر پيكر شك است .
( 6 ) . مج : چون حباب .
( 7 ) . ملك : ندارد .