در آن وقت طاير امن چون عنقا در قاف اختفا خزيد و اجل از دو رويه چون شمشير به گردن افتاد . دلاوران از دو جانب رو به معركهء نبرد آورده متهوّرانه تيغ جلادت آخته بىباكانه بر روى « 1 » يكديگر تاختند و خاك ميدان را از خون قتيلان با شمشير الماسفام ياقوتگون مىساختند .
شعر
سپه يك به ديگر درآويختند * چو « 2 » رود روان خون هم ريختند
بكرد اندرون همچو ابرى پرآب * كه شنگرف ريزد بر او آفتاب
درخشيدن تيغ الماسگون ( 168 الف ) * شده نعل آهار داده به خون
ز خون دليران زمين لالهزار * ز تير سواران هوا ژالهبار
از شرارهريزى زنبورك و تفنگ و بارش قطرههاى پيكان از ابر كمان رنگ جان از رخسار سواران پولاد چنگ مىشست « 3 » و خدنگ زهر آبدار چون نصيحت پيران بر سينهء جوانان با فرهنگ « 4 » مىنشست . افعى كمند بر گردن يلان ضحّاك همال چون زلف دلبران پرى تمثال مىپيچيد و از هرگوشه بسملى از ناوك مبارزان آرش كمان عاشقانه در خاك و خون مىتپيد .
تيغ از دستبرد يلان در غلاف تنگ آمده ، چون ابروى خوبان بر سرآمد تير به راستى چون خدنگ غمزه معشوق پرّان و بر جگر رسيد . كمان از پى كينهاندوزى چون جان مهجوران در نزع قرين ناله و نفير شد ، زه مانند عاقلان در كشاكش فتنه گوشهگيرى آموخت و پيكان را دل از موشكافى لالهآسا بسوخت . كوس از مهابت كوشش يكهتازان ناله به آسمان برداشت و شير علم متحيّرانه از حملات شيرانه هزبران بيشهء كارزار و شيران « 5 » عرصهء پيكار ديده بهر تماشا برگماشت . علم از هيبت آن بر خود بلرزيد و جان را از « 6 » تن خود روان ديد . ناى رويين را چون گرفتاران و مجروحان افغان فغان « 7 » به آسمان رفت و گوركاى را از بيم هزاهز مردان رزم دم فروگرفت . از نهيب پردلان جان به لب خنجر رسيد و از سطوت مبارزان عرق
هامش
( 1 ) . مج : به روى .
( 2 ) . مج : چه .
( 3 ) . مج : مىشكست .
( 4 ) . مج : فروهنگ .
( 5 ) . مج : حملات شيرانهء شيران بيشهء روزگار و جانبازى هزبران .
( 6 ) . مج : در .
( 7 ) . ملك : افغان .