شعر
قدر مجمر زرين آفتاب بسوخت * ستارهها چو « 1 » سپند « و ان يكاد » دميد
از آنطرف نيز فيروز ميرزا چون ساختگى و آراستگى و صفآرايى جنود مسعود را ديد در برابر آن نه صف به محكمى نه فلك « 2 » كشيد و با كمال ساز و غايت ابّهت و اهبّتى كه زمين از كشيدن بار نخوت آن به ستوه بود از سنگر برآمده با صفوف آراسته از قلب و « 3 » جناح و برانغار و جوانغار رو به جانب عساكر اقبال ايستاده ، كمينگاه را به وجود مردان كار و بهادران كارزارى استحكام داد . پس از آنكه امر لشكر و صفوف متعدّده برحسب خاطرخواه آرايش يافت ، صوفى اسلام بر محفّه قرار گرفته ، گروهى محفّهء پليد او را بر دوش و هزار نفر از مردهء مردودهاش شمشيرهاى برهنه در آغوش نهاده ، با خلفا و اولاد زنايش در پاى بيرق و پيش روى تابوتش فدايى و از زبان به ذكر هوهو گشادند . به صف زنبورك فيروز ميرزا احتراما لحضرته در جلدش افتاده ، با جميع صفوف يمين و يسار به طرف عساكر نصرتشعار در حركت آمدند . گروهى همه ديوسار و قومى چون غولان مردمخوار .
شعر
هنرنما و نبردآزما و مردافكن * ظفرفرا و ولايتگشا و قلبشكن
همه بهسان سپر سينه باز كرده به تيغ * همه چو جوهر شمشير غرق در آهن
در محاذى لشكر اقبال مترصد رزم و جدال و مهيّاى نبرد و قتال گشتند .
شعر « 4 »
غوهاىهوى از دو لشكر بخاست * جهان پر دهاده شد از چپ و راست
خروش يلان و دم كرناى * چنان شد كه چرخ اندر آمد ز پاى
بدان رستخيز و دم زمهرير * خروش يلان بود و « 5 » باران تير
هامش
( 1 ) . مج : چه .
( 2 ) . مج : نه سپهر .
( 3 ) . مج : « و » ندارد .
( 4 ) . ملك : ندارد .
( 5 ) . ملك : « و » ندارد .