امين و درستكار از اهل شام را با آنان همراه كن و گروهى سوار و كمك نيز بفرست تا آنان را به مدينه ببرند . آنگاه دستور داد زنان را همراه على بن الحسين در منزلى جداگانه جاى دادند و همهء نيازمندىهاشان را فراهم كردند . پس از آن كه اهلبيت به سراى يزيد رفتند همهء زنان آل ابى سفيان به استقبال آمدند . در حالى كه براى حسين ( ع ) گريه مىكردند ؛ و نوحه سرايى به مدت سه روز ادامه داشت . « 1 »
يزيد هر صبح و شام ، على بن الحسين را فرا مىخواند و با او غذا مىخورد . يكى از روزها عمرو بن الحسن كه جوانى كم سن و سال بود نيز با آن حضرت رفت . پسر يزيد به نام خالد نيز آنجا بود . يزيد خطاب به عمرو بن الحسن گفت : آيا حاضرى با اين نوجوان كشتى بگيرى ؟ گفت : نه ؟ ولى حاضرم كاردى به او و كاردى نيز به من بدهى تا با او بجنگم . يزيد او را گرفت و در آغوش كشيد و گفت : « اين خويى است كه از اخزم مىشناسم » و مار جز مار نزايد .
چون قصد بيرون آمدن از دمشق كردند ، يزيد ، على بن الحسين را نزد خود خواند و گفت : خداوند پسر مرجانه را لعنت كند . اگر من خود با حسين رو به رو مىشدم هر چه راكه پيشنهاد مىكرد مىپذيرفتم و با آنچه در توان داشتم حتى اگر به قيمت جان فرزندانم هم تمام مىشد ، از مرگ او جلوگيرى مىكردم . اما قضاى الهى چنان رقم خورد كه ديدى . « 2 » با من مكاتبه كن ، هر حاجتى كه داشته باشى برآورده مىسازم .
آنگاه بر كاروان اسيران جامه پوشاند و سفارشهاى لازم را به فرستادهاش كرد . وى اهلبيت را شبها حركت مىداد و آنان پيشاپيش او حركت مىكردند تا از چشمش دور نيفتند . هرگاه كه فرود مىآمدند ، او و همراهانش از آنان كناره مىگرفتند و سرگرم نگهبانى مىشدند ، تا اگر كسى از آنان مىخواست براى وضو يا قضاى حاجت فرود آيد ، خجالت نكشد . در طول راه به همين منوال با آنها رفتار مىكرد و از احتياجشان مىپرسيد
هامش
( 1 ) - از امثال چنين روايتهاى استفاده مىشود ، ناصبىهايى كه از عزادارى حسين ( ع ) جلوگيرى مىكنند و به تحريم خواندن مقتل وى فتوا مىدهند ، از يزيد و زنان و دختران معاويه هم كافر ترند .
( 2 ) - در اينجا ، يزيد از برادرش شيطان پيروى كرد ، آنجا كه گمراهىاش را به خداى متعال نسبت داد و گفت : « قالَ رَبِّ بِما أَغويتنى لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ في الأَرْض . . . » ( حجر ( 15 ) ، آيهء 39 )