تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سرشك خوبان در سوگ سالار شهيدان ( ترجمهء عبرات المصطفين فى مقتل الحسين ) — صفحة 273

مساهمون:

ص٢٧٣
آنگاه گفت : اى يزيد ! آيا داستان كنيسهء حافر را شنيده‌اى ؟ گفت : بگو تا بشنويم ! گفت : ميان عمان و چين دريايى است به طول يك سال راه كه هيچ نشانى از آبادى در آن ديده نمىشود ، مگر يك شهر ، ميان آب ، به طول و عرض هشتاد فرسخ . در روى زمين شهرى از آن بزرگتر نيست و از آنجا فور و ياقوت و عنبر مىآورند و درختانشان عود است . اين شهر در دست مسيحيان است و هيچ پادشاهى در آن ملكى ندارد . در اين شهر كنيسه‌هاى فراوانى است كه بزرگترينشان كنيسه حافر است . در محراب اين كنيسه ، ظرفى است طلايى و درون آن سُمى نهاده است كه گويند ، سم چارپاى حضرت عيسى است . گِرد اين ظرف با طلا و جواهر و ديبا و ابريشم تزيين شده است . همه ساله شمار بسيارى از مسيحيان به آنجا مىروند و برگردش طواف و آن را زيارت مىكنند و مىبوسند و به بركت آن از خداوند حاجت مىطلبند . اين رفتار مسيحيان دربارهء سُمى است كه مىپندارند از آنِ چارپاى سوارى حضرت عيسى است ، و شما فرزند دختر پيامبرتان را مىكشيد . نفرين بر شما و بر دين شما ! يزيد گفت : اين نصرانى را بكشيد . زيرا كه چون به كشورش برگردد ما را رسوا مىكند و از ما بد مىگويد : جلادان آهنگ كشتن او كردند و مرد نصرانى كه خود را در آستانهء قتل ديد گفت : اى يزيد آيا قصد كشتن مرا دارى ؟ گفت : آرى . گفت : بدان كه من ديشب پيامبرتان را در خواب ديدم كه به من مىگفت : اى مرد نصرانى ، تو اهل بهشتى . من از سخن او به شگفت آمدم تا اين قضيه برايم پيش آمد . اينك گواهى مىدهم كه لا إله الا الله ، محمد رسول الله ، سپس آن سر شريف را در آغوش كشيد ، تا كشته شد . « 1 » به نقلى ، پس از گفت و گوهايى كه ميان يزيد و اهل بيت ( ع ) رد و بدل شد ، يزيد رو به شاميان كرد و گفت : نظرتان دربارهء اينان چيست ؟ بى شرمى از آن ميان گفت : از سگ بد بچه مگير . اما نعمان بن بشير انصارى كه در مجلس حاضر بود گفت : ببين كه اگر رسول خدا اينان را در اين حالت مىديد چگونه رفتار مىكرد ، تو نيز چنان كن . يزيد گفت : راست گفتى ، آنان را آزاد بگذاريد و برايشان سايبان بزنيد . سپس به آنها
هامش
( 1 ) - تذكرة الخواص ، ص 273 ، نيز ر . ك . جواهر العقدين ، ج 2 ، ص 376 / ب ؛ اللهوف ، ص 170 .