تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سرشك خوبان در سوگ سالار شهيدان ( ترجمهء عبرات المصطفين فى مقتل الحسين ) — صفحة 261

مساهمون:

ص٢٦١
آب افكند جسد اولى آب را شكافت و خود را به او رساند و به آن چسبيد ، و هر دو در آب فرو رفتند . پيرمرد صدايى را شنيد كه از درون آب مىگفت : پروردگارا تو مىدانى و مىبينى كه اين ستمكار با ما چه كرد : خداوندا ! در روز قيامت حق ما را از او بگير . سپس آن ناپاك شمشيرش را غلاف كرد ، سرها را برداشت و بر اسب نشست و نزد عبيدالله برد . وقتى چشم عبيدالله به سرها افتاد ، ريش او را گرفت و گفت : تو را به خدا سوگند ، بگو ببينم ، اين دو جوان به تو چه گفتند ؟ گفت : گفتند كه‌اى پيرمرد ، از خدا بترس و به جوانى ما رحم كن ، گفت : واى بر تو پس چرا رحم نكردى ؟ گفت : اگر رحم مىكردم كه آنها را نكشته بودم . عبيدالله گفت : حال كه تو به آنان رحم نكردى ، من نيز به تو رحم نمىكنم ! آنگاه غلامى سياه به نام نادر را صدا زد و گفت : نادر ، اين پيرمرد را ببر و در همان جايى كه دو جوان را كشته است ، گردن بزن ، دارايىاش هم مال تو ، ده هزار درهم نيز به تو پاداش مىدهم و آزادت مىكنم . نادر شانه‌هاى او را بست و به جايى كه دو جوان را كشته بود برد . پيرمرد گفت : اى نادر ، آيا ناگريز بايد مرا بكشى ؟ گفت : آرى ، گفت : حاضرى دو برابر جايزه عبيدالله از من بگيرى ؟ گفت : نه . سپس او را گردن زد و لاشه‌اش را درون آب انداخت . اما آب آن را نپذيرفت و به ساحل افكند . سپس عبيدالله دستور داد لاشه‌اش را آتش زدند . « 1 »

اهل بيت در زندان

پس از آن كه امام حسين ( ع ) را به شهادت رساندند و بار و بنه‌اش را همراه اسيران به كوفه آوردند ، عبيدالله اسيران را زندانى كرد . روزى نامه‌اى كه به سنگ بسته بودند ،
هامش
( 1 ) - ر . ك . مقتل خوارزمى ، ج 2 ، ص 49 ؛ امالى صدوق ، ص 37 ؛ بحارالانوار ، ج 5 ، ص 100 - 107 . اگر چنين روايتى درست باشد بايد گفت كه اين دو جوان از نسل جعفر طيار بوده‌اند ، نه فرزندان صلبى او ، زيرا جعفر در جنگ موته به سال هشتم هجرى شهيد شد و ممكن نيست فرزندان صلبى او در كربلا خردسال بوده باشند . به گمان من ( نويسنده ) اين دو طفل از فرزندان عقيل بودند كه به خاطر رهايى از قتل و به طمع ملاحظه خويشاوندى جعفر ، خود را به او نسبت دادند . زيرا مرتبه والاى جعفر نزد همهء مسلمانان روشن بود . به خلاف عقيل كه مرتبه جعفر را نداشت .