تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سرشك خوبان در سوگ سالار شهيدان ( ترجمهء عبرات المصطفين فى مقتل الحسين ) — صفحة 259

مساهمون:

ص٢٥٩
گفتند : ما را به خانه ببر ، اميدواريم كه شوهرت امشب نيايد . زن آن دو نوجوان را به خانه برد و برايشان غذا آورد . گفتند : نيازى به غذا نداريم ، ما را به مصلى ببر تا نافله بخوانيم . آنان را به مصلى برد و آن دو پس از به جاى آوردن نافله به جاى خوابشان رفتند . برادر كوچك‌تر به بزرگ‌تر گفت : برادر بيا و بوى خوشم را ببين ! گمان مىكنم اين آخرين شب زندگى ما باشد . دو برادر دست به گردن هم اندختند و گريستند . در اين حال ، شوهر زن آمد و در زد . زن گفت : كيست ؟ گفت : در را باز كن . زن برخاست و در را باز كرد . مرد وارد شد و سلاح و جامه‌اش را به كنارى انداخت و غمناك نشست . زن پرسيد : چرا غمگينى ؟ گفت : چرا غمگين نباشم . دو جوان از لشكر عبيدالله گريخته‌اند و او براى دستگيريشان ده هزار درهم جايزه تعيين كرده و مرا در پى آنها فرستاده است ؛ و من هنوز آنها را نيافته‌ام . زن گفت : مرد ! از خدا بترس ! و محمد ( ص ) را دشمن خويش قرار مده . گفت : دست بردار ، به خدا سوگند من هيچ نسبتى ميان آن‌ها و پيامبر نمىشناسم ! غذا بياور . زن ( در همان نيمه شب ) سفره را آورد و پيش او نهاد . همين كه قصد خوردن كرد ، زمزمهء دو جوان را شنيد . گفت : اين چه زمزمه‌اى است ؟ گفت : نمىدانم . گفت : چراغ را بياور تا نگاه كنم . زن چراغ آورد . مرد وارد اتاق شد و آن دو جوان را ديد و شناخت ؛ و آنگاه با لگد آنان را زد و گفت : برخيزيد ، شما كيستيد و از كجا آمده‌ايد ؟ گفتند ما از فرزندان جعفر طيار هستيم كه در بهشت پرواز مىكند ؛ و از سپاه ابن زياد گريخته‌ايم . گفت : از مرگ گريختيد ولى باز به دام مرگ افتاديد . گفت : اى پيرمرد از خدا بترس و به جوانى ما رحم كن و ملاحظه خويشاوندى ما را با رسول خدا بنما . اما او دوجوان را بلند كرد و شانه‌هايشان را بست و غلام سياهش را فرا خواند و گفت : اين دو را ببر و در ساحل فرات گردن بزن و تو به خاطر خدا آزادى ! غلام شمشير را گرفت و آنان را برد . در طول راه يكى از دو جوان گفت : اى سياه ! چقدر سياهى تو به سياهى بلال ، غلام جد ما رسول خدا ( ص ) شبيه است . گفت : شما چه كارهء رسول خداييد ؟ گفتند : ما از فرزندان جعفر طيار ، پسر عموى رسول خداييم . غلام سياه شمشير را انداخت و خود را به فرات افكند و به اربابش كه به دنبال او مىآمد گفت : ارباب مىخواستى كه مرا با آتش
سرشك خوبان در سوگ سالار شهيدان ( ترجمهء عبرات المصطفين فى مقتل الحسين ) — صفحة 259 | غلامحسين جمشيد نژاد اول / الشيخ محمد باقر المحمودي / عبدالحسين بينش