تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سرشك خوبان در سوگ سالار شهيدان ( ترجمهء عبرات المصطفين فى مقتل الحسين ) — صفحة 260

مساهمون:

ص٢٦٠
بسوزانى و در روز قيامت محمد دشمن من باشد . گفت : نسبت به من سرپيچى كردى . گفت : خدا را اطاعت و از تو نافرمانى كنم ، بهتر است از فرمانبردارى تو و نافرمانى خداوند . وقتى آن ناپاك وضع و حال غلام را ديد فهميد كه او فرار خواهد كرد . آنگاه پسرش را صدا زد و گفت : به ازاى نصف جايزه ، اين دو جوان را ببر و گردن بزن . جوان شمشير را گرفت و آنان را برد تا گردن بزند . گفتند : اى جوان اگر روز قيامت رسول خدا ( ص ) از تو بپرسد كه اينها را به چه گناهى كشتى ؟ چه پاسخى خواهى داد ؟ گفت : [ مگر ] شما كيستيد . گفتند : ما فرزندان جعفر طيار ، پسر عموى رسول خدا ( ص ) هستيم . جوان باشنيدن اين سخن خود را در آب افكند و خطاب به پدرش گفت : مىخواهى مرا به آتش بسوزانى و [ روز قيامت ] محمد ( ص ) دشمن من باشد ؟ پدر : از خدا بترس ! و اين دو جوان را رها كن . گفت : پسرم نافرمانى كردى ! گفت : پدر ! اگر به خاطر فرمانبردارى خداوند از تو نافرمانى كنم بهتر است تا اينكه از تو فرمان ببرم و خدا را نافرمانى كنم ! پيرمرد كه ديد پسرش نيز مثل آن غلام از كشتن آنها سرباز زد ، شمشير را به دست گرفت و گفت : به خدا سوگند ! اين كار را هيچ كس جز خودم انجام نمىدهد . سپس دو جوان را جلو انداخت . آنان كه از زندگى نوميد شده بودند گفتند : اى پيرمرد ، از خدا بترس ! و اگر نياز ، تورابه كشتن ما وا مى دارد ، ما را به بازار ببر و ما اقرار مىكنيم كه بنده تو هستيم . ما را به فروش و بهاى ما را بگير . گفت : اين قدر حرف نزنيد ! من از روى نياز شما را نمىكشم . بلكه به خاطر دشمنى با پدرتان و خاندان محمد مىكشم ! سپس شمشير را كشيد و برادر بزرگ‌تر را گردن زد و بدنش را در فرات افكند . برادر كوچك‌تر گفت : به خاطر خدا اجازه بده مدتى در خون برادرم بغلتم وآنگاه هر كارخواستى بكن . گفت : اين كار چه سودى به حال تو دارد ؟ گفت : اين طور دوست دارم . مرد اجازه داد و ابراهيم مدتى را در خون برادرش غلتيد . مرد گفت : برخيز اما او برنخاست ، پس شمشير را پس گردنش نهاد و سرش را بريد و پيكرش را به فرات افكند . پيكر برادر اولى روى فرات در حال چرخش بود . همين كه پيكر دومى را به