است كه « نه با ماباشيد و نه عليه ما » ، و آن گاه اين شعر را خواند :
لا غَرْوَ انْ قُتِلَ الْحُسَيْنُ فَشيخُهُ * قَدْ كانَ خَيْراً مِنْ حُسَيْن وَ اكْرَما
فَلا تَفْرَحوُا يا اهْلَ كوُفَةَ بِالَّذى * اصيبَ حُسَيْنَ كانَ ذلِكَ اعْظَما
قَتيلٌ بِشَط النَّهْرِ نَفْسى فَداؤُهُ * جَزاءُ الَّذى أَرداهُ نارُجَهَنما « 1 »
فرستادن سرها به شام
هنگامى كه ابن زياد سر امام حسين ( ع ) را نزد يزيد فرستاد ، اسيران ، شامل زنان و دختركان رسول خدا ( ص ) را نيز با ريسمان بست و با سر و روى باز بر شتران بىپالان سوار كرد و به شام فرستاد .
[ مأموران ] به هر منزلى كه مىرسيدند ، سر را از درون صندوقى مخصوص بيرون مىآوردند و بر نيزه مىكردند و تمام طول شب را تا هنگام حركت از آن پاسدارى مىكردند و سپس به صندوق باز مىگرداندند . درون يكى از منزلگاههايى كه فرود آمدند راهبى زندگى مىكرد . آنان طبق عادتشان سر را بيرون آوردند و بر نيزه كردند و نگهبانان نيزه را به ديوار دير تكيه دادند و به نگهبانى پرداختند .
نيمه شب ، راهب نورى را ديد كه از جاى سر سوى آسمان مىتابيد . نزد جماعت رفت و گفت : شما كيستيد ؟ گفتند : ما از اهل شام هستيم . گفت : اين سر از كيست ؟ گفتند :
سر حسينبن على بن ابى طالب و پسر فاطمه دختر رسول خدا . گفت : پيغمبرتان ؟ گفتند :
بلى . گفت : عجب مردم بدى هستيد . اگر مسيح فرزندى مىداشت ، او را در كاسهء چشممان جاى مىداديم . آنگاه گفت : آيا مىخواهيد چيزى به شما بدهم ؟ گفتند : چه چيزى ؟ گفت : ده هزار دينار دارم ، آن را بگيريد و امشب سر را به من بدهيد و هنگام حركت ، آن را باز پس گيريد .
هامش
( 1 ) - كشتن حسين جاى شگفتى ندارد ، زيرا پدرش كه از او بهتر و با كرامتتر بود نيز كشته شد . اى اهل كوفه از آنچه به حسين رسيد شادمان نباشيد ، زيرا مصيبت او بزرگتر است . كشتهء بر ساحل فرات كه جانم فدايش باد ، كيفر آن كس كه او را كشت آتش جهنم است . ر . ك . الاحتجاج ، ج 2 ، ص 31 و اللهوف ، ص 139 .