مىگردند ) . همچنين از آن سر مبارك اين آيهء شريفه شنيده شد : « امْ حَسِبْتَ انَّ اصْحابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقيمِ كانوُا مِنْ آياتِنا عَجَبا » « 1 » و زيد بن ارقم با شنيدن اين آيه گفت : « داستان تو شگفتانگيزتر است اى فرزند رسول خدا ! » در دمشق نيز شنيده شد كه مىگويد : « لا قوة الا باللَّه » .
در پايان اين مراسم شوم و رفتار غير انسانى ، عبيدالله سر مبارك امام حسين و يارانش را همراه زحربن قيس نزد يزيد بن معاويه در شام فرستاد . ابوبردة بن عوف ازدى و طارق بن ابى ظبيان نيز وى را همراهى مىكردند .
هنگامى كه زحر بر يزيد وارد شد ، از وى پرسيد چه خبر آوردهاى و چه همراه دارى ؟
زحر در پاسخ گفت : پيروزى و يارى خداوند بر اميرالمؤمنين مبارك باد ! حسين بن على همراه هيجده تن از خاندان و شصت تن از يارانش بر ما وارد شد . ما رفتيم و از آنها خواستيم كه يا تسليم شوند و به فرمان امير عبيدالله زياد گردن نهند يا پذيراى جنگ باشند . آنان پذيراى جنگ شدند و تن به تسليم ندادند . ما نيز با طلوع خورشيد بر آنان تاختيم و از هر سو در محاصره شان گرفتيم . چون شمشير در ميان آنها نهاديم از بيم به بيشهها و شيارها پناه مىبردند ، و چنان كه كبوتر از باز مىگريزد « 2 » هر يك به سويى مىگريختند .
هامش
( 1 ) - كهف ( 18 ) ، آيهء 9 .
( 2 ) - اين گفتار دروغگوى متكبرى است كه به منظور تقرب جستن به طاغوت و رسيدن به آنچه از حقوق مستمندان غصب كردهاند ، خدا و قيامت و بلكه انسانيت را فراموش كرده است .
براى اثبات دروغ بودن گفتههاى اين نگون بخت شواهد و دلايل بسيارى در دست است .
از آن جمله ، سخنانى است كه بر زبان يكى از ياران خود همين بيچاره به نام عبدالله بن عماره مارقى كه براى جنگ با حسين ( ع ) همراه عمر سعد به كربلا رفته بود جارى شده است . او مىگويد : شكست خوردهاى را كه فرزندان وخاندان و يارانش كشته شده باشند و مانند حسين آرام و استوار و پيشگام باشد نديدهام . به خدا سوگند كه پيش از او و پس از او كسى را همانندش نديدهام .
نگون بخت ديگرى از همدستان زحر بن قيس به نام كعب بن جابر ، قاتل قارى شهيد ، برير بن خضير همدانى ، چون از كربلا بازگشت زنش - يادخترش - به نام نوار ، دختر جابر به او گفت : آيا به جنگ حسين رفتى و سرور قاريان را به شهادت رساندى ؟ كارى بس نادرست انجام دادهاى به خدا سوگند كه از اين پس يك كلام با تو سخن نخواهم گفت ! كعب در پاسخ شعرى به اين مضمون سرود : مرا بى جهت نكوهش مكن زيرا در شرايطى قرار گرفته بودم كه چارهاى جز مبارزه و دفاع از خود نداشتم . چشم روزگار تا كنون چنان مبارزانى نديده است . آنان تا آخرين لحظه در برابر ما مبارزه كردند و همهء زخمهاى شمشيرها و نيزهها را به جان خويش خريدند ، اما سودمند نيفتاد .
قهرمان خوار شده ، عبيدالله بن حر جعفى نيز دربارهء وفادارى و شجاعت امام و يارانش شعرى با اين مضمون سرده است :
خداوند روح كسانى را كه در يارى فرزند پيامبرشان پايدارى كند شاد كند و بر آنان رحمت فرستد . وقتى بر آرامگاههاشان ايستادم ، اشكم بىاختيار سرازير شد . آنها جنگجويانى دشمن شكار بودند كه تا پاى جان از فرزند پيامبرشان دفاع كردند . در برابر حملهء آنها همه رنگها مىپريد و رزم آوران زمين گير مىشدند . هيچ كس تا كنون رادمردانى در هنگام نبرد مانند آنها نديده است .
همچنين ابن ابىالحديد سخن يكى ديگر از دوستان زحر بن قيس را كه با عمر سعد در كربلا حضور داشته است نقل مىكند كه چون او را مورد توبيخ و سرزنش قرار دادند و گفتند واى بر تو ! فرزندان پيامبر خدا را كشتيد ؟ در پاسخ گفت : اگر تو هم آنچه را ما ديديم ، مىديدى ، همين كار ما را مىكردى ! گروهى به جنگ ما آمدند كه دستهاشان در قبضهء شمشير چونان شير ژيان بود . سواران را از چپ و راست درو مىكردند . آنان دل به مرگ داده بودند ، نه امان مىپذيرفتند و نه در مال رغبتى داشتند . هيچ چيز مانع ورودشان به درياى مرگ و يا استيلاى بر ما نمىشد . اگر ما از آنها دست بر مىداشتيم همه لشكر را از پا در مىآوردند ! اى مادر مرده در چنين شرايطى بايد چه مىكرديم !
شايد همهء منافقان و گمراهان همين سخن را مىگويند و اين تجاهلى بيش نيست . زيرا بر آنان واجب بود كه حسين و يارانش را كمك و يارى دهند تا به حقى كه بر سر آن مىجنگيدند برسند . دست كشيدن از يارى حسين بر آنها حرام بود تا چه رسد به اينكه بخواهند با او بجنگند . اين سركش ، بزرگترين چيزى را كه بر او واجب بود يعنى دفاع از اولياى خدا را ترك گفت و با ريختن خون اولياى خدا و كمك به بزرگترين ، گمراهترين مردم بزرگترين گناه را مرتكب گرديد .
به پندار اين گمراه ناگزير بايد همهء كسانى كه با طاغوتها كمك كردهاند و پيامبران و يارانشان را كشتهاند معذور باشند . بنابراين يارى دهندگان به ابوجهل و ابوسفيان در جنگ با رسول خدا ( ص ) يارانش معذور بودند . زيرا پيامبر ( ص ) و يارانش از كافران جز برگشتن از كفر ورود به اسلام چيزى نمىخواستند ، و چنانچه كافران به كفرشان ادامه مىدادند ، چارهاى جز اين باقى نمىماند كه كافران را نابود و ريشه كن سازند . آنان نه مالى مىخواستند و نه مزدى و اگر كفار با آنها نمىجنگيديند ، خود به جنگ شان مىرفتند و به زندگى شان پايان مىدادند .
بنابراين ، همهء ياران پيامبران از كسانى چون نمرود و فرعون جز به پذيرش فرمان پيامبرشان رضايت نمىدادند و از كافران و طاغوتها مال يا چيز ديگرى هم نمىپذيرفتند .
بنابراين همانطور كه ياران پيامبران كه جانشان را در راه دين خويش فدا كردند ، بر حقند ، دشمنان پيامبران و آنهايى كه طاغوتهارا يارى مىدادند ، بر باطل بودند و هيچ عذر و فديهاى از آنها پذيرفته نيست .
براى كسانى مانند اين گمراه ( زحر بن قيس ) كه منافقان را يارى دادند و فرزندان پيامبر ( ص ) را به قتل مىرساندند ، پوزش خواستن سودى ندارد ، نه در نزد آزادگان جهان و نه در آن روزى كه ستمكار دست خويش را مىگزد و مىگويد : « اى كاش با اولياى خدا راه هدايت را مىپيمودم و گمراهان را همكار و دوست نمىگرفتم . بنابراين پوزش خواهى آنان پذيرفته نمىشود و مورد رضايت واقع نخواهند شد . »