فرزندان پيامبران را مىكشيد و مانند راستگويان مىگوييد !
ابن زياد گفت : او را نزد من بياوريد . جلادها حمله كردند و او را دستگير ساختند . در اين هنگام عبدالله شعار ازديان را سر داد و گفت : يا مبرور ! عبدالرحمن بن مخنف ازدى كه در آنجا نشسته بود گفت : واى بر ديگران ! خود و قبيله ات را هلاك كردى !
در آن روز هفتصد تن از رزمندگان قبيله ازد در كوفه حضور داشتند . شمارى از جوانهاى قبيله حمله بردند و عبدالله را از چنگ جلادها آزاد كردند و نزد خانوادهاش بردند . عبيدالله كس فرستاد تا او را آوردند و سپس او را كشت و در سَخْبِه [ شوره زار ] به دار آويخت .
پس از آن كه جوانان ازدى عبداللَّه را بيرون بردند ، عبيدالله رو به اشراف كرد و گفت : آيا رفتار اينان را ديديد ؟ گفتند : بلى . آنگاه گفت : اى يمنىها برويد و رئيسشان را نزد منبياوريد .
عمرو بن حجاج اشاره كرد كه ازدىهاى حاضر در مسجد بنشينند ؛ و سپس همهء آنها از جمله عبدالرحمن بن مخنف و ديگران به محاصره درآمدند .
به دنبال آن ميان قبيله ازد و يمنىها جنگ شديدى در گرفت . ابن زياد يمنىها را در كارشان سست ديد و پيكى را نزد آنان فرستاد تا ببيند كه چه خبر است ! و او ديد كه جنگ سختى درگرفته است . از آن سو يمنىها به عبيدالله پيغام دادند كه تو ما را به جنگ نبطىهاى جزيره يا جرمقىهاى موصل نفرستادهاى . ما را به جنگ ازديان فرستادهاى كه شيران بيشهاند . اينان تخم مرغى كه بشود آنها را يكباره سر كشيد و يا اسفندى كه آنها را لگدمال كرد نيستند .
از جمله ازديانى كه در اين درگيرى كشته شدند ، عبيدالله بن حوزه والبى و محمدبنحبيب بكرى بودند . شمار زيادى از طرفين كشته شدند و سرانجام يمنىها بر ازدىها پيروز شدند . مهاجمان به سايبانى كه متعلق به عبداللَّه بود هجوم آوردند .
دخترش شمشير پدر را به دست او داد و او در برابر دشمنانى كه از هر سو به او حمله مىكردند از خود دفاع مىكرد . سرانجام او را دستگير كرده نزد ابن زياد بردند و ابن عفيف اين شعر را مىخواند :
سرشك خوبان در سوگ سالار شهيدان ( ترجمهء عبرات المصطفين فى مقتل الحسين ) — صفحة 244
مساهمون: غلامحسين جمشيد نژاد اول
ص٢٤٤