در بسته بود آن را به خانه برد و زير تشت گذاشت . او دو زن داشت : يكى بنى اسدى و ديگرى حضرمى به نام نوار ( دختر مالك بن عقرب ) . اين شب نوبت زن حضرمى بود .
نوار گويد : خولى پس از آن كه سر را زير تشت گذاشت به رختخواب رفت . گفتم : چه خبر ؟ چه همراه دارى ؟ گفت : همهء مال و منال روزگار را ، اين سر حسين است كه در خانهء توست . گفتم : واى بر تو ! مردم طلا و نقره آوردهاند و تو سر فرزند رسول خدا ( ص ) را آوردهاى ؟ به خدا سوگند كه از اين پس سر من و تو بر يك بالش نهاده نخواهد شد . پس ، از رختخواب برخاستم و از خانه بيرون رفتم و خولى زن اسدىاش را صدا زد و نزد خود برد . من نشسته بودم و نگاه مىكردم و مىديدم ستونى از نور از تشت به سوى آسمان مىرفت و پرندههاى سفيدى پيرامونش پر مىزدند . « 1 »
پس از آنكه سر را به قصر بردند نيز كرامت هايى از آن مشاهده شد . يكى از دوستان عبيدالله زياد گويد : همراه ابن زياد وارد قصر شدم . ناگهان ديدم كه آتشى از درون قصر زبانه كشيد . عبيدالله آستين پيش چشم گرفت و از من خواست كه موضوع را پوشيدهبدارم . « 2 »
ديگرى نقل كرده است كه چون سر امام حسين را به كاخ امارت بردند . و پيش ابنزياد نهادند از ديوارهايش خون مىجوشيد . « 3 »
حميد بن مسلم گويد : عمر سعد مرا فرا خواند و فرمان داد نزد خانوادهاش بروم و خبر پيروزى و سلامتىاش را برسانم . من پس از انجام مأموريت نزد ابن زياد رفتم و ديدم كه با مردم نشسته است . در همين حال گروهى ميهمان برايش آمدند ؛ و چون به آنان اجازهء ورود داد من نيز همراه مردم وارد شدم و ديدم كه سر امام حسين ( ع ) پيش او نهاده است و با چوبدستى بر لب و دندانش مىزند . ساعتى به اين كار ادامه داد ، و زيد بن ارقم كه چنين ديد خطاب به او گفت : « چوبدستى را از روى آن لبها بردار ! به خداى يگانه سوگند كه من رسول خدا ( ص ) را ديدم كه لب روى اين لبها گذاشته بود و مىمكيد ! » و
هامش
( 1 ) - ر . ك . انساب الاشراف ، ج 3 ، ص 206 ، البدايه و النهايه ، ج 8 ، ص 190 .
( 2 ) - الملاحم و الفتن ، سيد بن طاووس ، ص 142 ، المعجم الكبير ، چاپ نخست ، ج 1 ، ص 119 .
( 3 ) - تاريخ حلب ، ابن العديم ، چاپ نخست ، ج 6 ، ص 2637 .