بزنم كه قبضهاش در دستم بماند و آنگاه كه بىسلاح شدم ، آنان را سنگباران كنم تا در ركاب شما جان بسپارم . »
سپس سعيد بن عبداللَّه حنفى گفت :
« به خدا شما را تنها نمىگذاريم ، تا پروردگار بزرگ شاهد باشد كه ما در غياب پيامبرش از تو پاسدارى كردهايم . به خدا اگر بدانم كه مرا مىكشند و زنده مىكنند و سپس زندهزنده مىسوزانند و خاكسترم را به باد مىدهند و هفتاد بار اين بلا را بر سرم مىآورند ، تا پاى جان از شما دفاع خواهم كرد . چرا چنين نكنم ، در حالى كه تنها يك بار كشته مىشوم و پس از آن منزلتى ابدى خواهم يافت . »
آنگاه زهير بن قين گفت :
« به خدا سوگند ! دوست دارم مرا بكشند و زندهام كنند و باز مرا بكشند ، تا هزار بار ؛ و خداوند با قتل من ، جان شما و جوانان شما را حفظ كند ! »
ياران امام عليه السلام هر كدام به نوبت از اين سخنان شورانگيز مىگفتند . مضمون گفتار همه اين بود كه به خدا ! از شما جدا نمىشويم و جان خويش را فدايت مىكنيم ، دست و سينه و پيشانى خويش را سپر بلاى شما مىكنيم و آنگاه كه در اين راه جان سپرديم ، به وظيفه خويش عمل كردهايم . « 1 » يكى ديگر از حاضران در صحنهء كربلا گويد : من و مالك بن نضر حضور حسين عليه السلام رسيديم ، سلام كرديم و نشستيم . حضرت سلام ما را پاسخ داد و به ما خوشامد گفت و از سبب آمدن ما پرسيد . گفتيم : « آمدهايم به شما سلام كنيم و از خداوند براى شما سلامتى بخواهيم و پيمان با شما را تازه كنيم و از وضعيّت مردم آگاهتان گردانيم . با اطمينان مىگوييم كه آنان ، آمادهء جنگ شدهاند ، تصميمتان را بگيريد ! » فرمود :
« خدا مرا بس است و او نيك پشتيبانى است . » با شنيدن اين سخن خود را نكوهش كرديم و ضمن خداحافظى به درگاه خدا برايش دعا كرديم . حضرت پرسيد : « چه چيزى شما را از يارى ما باز مىدارد ؟ » مالك گفت : « من وامدار و عيالوارم ! » من گفتم : « من نيز وامدار و عيالوارم ، امّا اگر وقتى رزمندهاى نباشد كه از شما دفاع كرده به حال شما سودمند باشد ، خود از شما دفاع خواهم كرد . » حضرت فرمود : آزادى !
هامش
( 1 ) - أنساب الأشراف ، 3 / 185 .