مهاجم به گفتوگو ايستادند . حبيب به زهير گفت : « اگر مىخواهى ، با جماعت حرف بزن و گرنه من حرف مىزنم ! » زهير گفت : « تو كه سخن را آغاز كردهاى ، حرف بزن . » حبيب بن مظاهر رو به عمر سعد و لشكرش كرد و گفت : « آگاه باشيد ! به خدا سوگند ! گروهى كه روز رستخيز در حالى خدا را ديدار مىكنند كه خون خاندان و فرزندان پيامبر صلى الله عليه و آله و عابدان سحرخيز و شبزندهدار و ذكرخداگويان اين شهر را به گردن دارند ، بسيار بد گروهى خواهند بود ! » عَزْرَة بن قيس احْمَسى « 1 » گفت : « اى حبيب ! خيلى خودستايى مىكنى ! » حبيب گفت : « اى عزره ! همانا خداوند مرا پاك گردانيده و راهنمايى كرده است .
اى عزره ! تقواى الهى را پيشه كن ، من خيرخواه توام . اى عزره ! ترا به خدا سوگند ! مبادا كمككار گمراهانى باشى كه انسانهاى پاك را مىكشند ! » عزره گفت : « اى زهير ! تو نزد ما از پيروان خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله نبودى بلكه عثمانى بودى ! » زهير گفت : « آيا با موضع كنونى من ، باز هم باور ندارى كه از پيروان خاندان پيامبرم ؟ به خدا سوگند ! من هرگز نامهاى به حسين عليه السلام ننوشته و پيكى سويش نفرستادهام و هرگز به او قول يارى ندادهام . مسير راه ، من و او را يك جا گرد آورد . چون او را ديدم ، به ياد رفتار پيامبر نسبت به وى افتادم و به اقدام ستمگرانهاى كه شما و حزبتان در برابر او مىكنيد پى بردم ؛ و ترجيح دادم كه او را يارى كنم ، از حزب او باشم و خود را براى نگاهداشت حقّ خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله كه شما آن را تباه كردهايد ، فدا سازم . »
چون عبّاس عليه السلام نزد برادر آمد و پيشنهاد عمر سعد را عرضه داشت ، فرمود : « برادرم ! نزد ايشان باز گرد و اگر توانستى آنان را امشب از ما دور كن و كارشان را تا فردا به تأخير بينداز ، باشد كه ما امشب را در پيشگاه پروردگارمان به نماز بايستيم و راز و نياز و طلب بخشش كنيم . زيرا خداوند خود مىداند كه من نماز فراوان خواندن و تلاوت پيوستهء قرآن و دعا و استغفار را بسيار دوست مىدارم . » عبّاس به شتاب آمد و خود را به دشمن رساند و فرمود : « جماعت ! ابوعبداللَّه از شما مىخواهد كه امشب را برويد ، تا دربارهء اين موضوع
هامش
( 1 ) - تاريخ دمشق ، 40 / 309 .