آگاهى به حالت سودى ندارد ؟ » گفت : « فدايت گردم ! در آن صورت ، چه كسى با يزيد بن عذرهء عنزى - از عنز بن وائل - كه هماينك با من است ، همدمى و همپالگى كند ؟ ! » گفت : « خدا رويت را زشت گرداند كه در هر حال نابخردى ! برو ! »
امام زين العابدين عليه السلام فرموده است : در روزهاى شهادت پدرم ، خدا مرا به تب مبتلا كرده بود و عمّهام زينب عليها السلام از من پرستارى مىكرد . شبى كه فرداى آن پدرم به شهادت رسيد ، در چادرى كه با يارانش به مشورت مىپرداخت ، خلوت گزيده بود . من در حالى كه سرم در دامن عمّهام بود ، از پدرم چنين شنيدم :
« چون نه گله را يغماگرانه در تاريكى بامداد ، به هراس افكندهام و نه يزيد خوانده شدهام .
در روزى كه از ترس مرگ اختيار از كف بدهم و در آن حال كه مرگ در كمينم بنشيند كه سرگردان شوم [ هيچ ترسى ندارم ] . » « 1 »
من از ريختن اشك خوددارى كردم ولى حال عمّهام از شدّت ناراحتى دگرگون شد .
سر را بر بالش نهادم و او برخاست و سوى پدرم رفت و فرياد مىزد : « اى جانشين گذشتگان ! و اى سالار بازماندگان ! خدا مرا فداى تو گرداند ، آيا دل به مرگ دادهاى ؟ »
فرمود : « خواهر عزيزم ! اگر مرغ سنگخوار را به حال خود مىگذاردند ، مىخفت ! » گفت : « اين سخن كه چشم مرا بيشتر مىگرياند و جگرم را بيشتر آتش مىزند . يا اباعبداللَّه ! آيا تو را مىكشند ؟ »
آنگاه بىهوش افتاد و پدرم اشك از گونهاش پاك مىكرد و مىگفت : « فرمان خدا تغييرناپذير است . » چون به هوش آمد ، گفت :
« خواهرم ! زمينيان مىميرند و آسمانيان نمىمانند . پدرم از من بهتر بود ! مادرم از من بهتر بود ! برادرم از من بهتر بود ! مبادا پس از جانسپردن من به چهره ناخن بزنى يا موى از سر بكنى و واى ، واى ، كنان بگريى . »
هامش
( 1 ) - بر گرفته از شعر يزيد بن زياد بن ربيعة بن مضرّغ حِميرى كه شرح حالش را ابن عساكر در حرف « ى » در تاريخ دمشق آورده است .