عمر سعد ببر كه به حسين و يارانش فرمانبردارى از مرا پيشنهاد كند . اگر پذيرفتند ، آنان را سالم نزد من بفرستد و گرنه با آنها بجنگد . اگر عمر سعد چنين كرد ، تو نيز از او فرمان ببر و حرفش را بشنو و گرنه ، فرماندهى لشكر را خود به دست گير و با حسين بجنگ و بر او يورش ببر و او را گردن بزن و سرش را نزد من بفرست . »
چون شمر نامه را گرفت همراه عبداللَّه بن ابىمحل برخاست . در اين هنگام عبداللَّه خطاب به ابنزياد گفت : « خدا امير را به سلامت بدارد ! خواهرزادگان ما با حسين عليه السلام هستند ، اگر مصلحت مىدانيد ، براى آنان اماننامه بنويس . » گفت : « بسيار خوب ! سپس به منشىاش فرمان داد تا اماننامه را بنويسد . آنگاه عبداللَّه ، غلامش به نام « كزمان » را نزد فرزندان على ، يعنى ، عبّاس ، عبداللَّه ، جعفر و عثمان فرستاد . غلام پيش رفت و آنان را فرا خواند و گفت : « اين اماننامهء دايىتان است ! » گفتند : « به او سلام برسان و بگو كه ما نيازى به اماننامهاش نداريم . امان خدا از امان پسر سميّه بهتر است . » « 1 »
اماننامهء شمر
شمر ، نامهء عبيداللَّه را نزد عمر سعد آورد . چون آن را خواند ، عمر سعد گفت : « تو را چه شده است ؟ واى بر تو ! خدا آوارهات كند و اين دستورى را كه برايم آوردهاى ، زشت
گرداند ! به خدا سوگند ! اين تو بودهاى كه عبيداللَّه را از پذيرش پيشنهاد من باز داشتهاى . وضعيّتى كه اميد صلاح در آن مىرفت ، تباه كردى . به خدا ! حسين هرگز تسليم نمىشود ، زيرا سستى به ارادهاش راه ندارد . » شمر گفت : « بگو ببينم تو مىخواهى چه بكنى ؟ آيا فرمان اميرت را اجرا مىكنى و دشمنش را مىكشى ؟ اگر فرمان نمىبرى ، فرماندهى سپاه و لشكر را رها كن ! » گفت : « نه ! هرگز چنين نمىكنم و نمىگذارم تو به اين افتخار دست يا بى ! فرماندهى سپاه به عهده خودم است . تو هم برو و پيادهها را فرماندهى كن . »
هامش
( 1 ) - براى آگاهى از شرح حال وى ، ر . ك : تهذيب التهذيب ، 5 / 391 .