شمر رفت و در مقابل ياران امام حسين عليه السلام ايستاد و گفت : « خواهرزادگان ما كجا هستند ؟ » عبّاس و جعفر و عبداللَّه و عثمان پسران على عليه السلام آمدند و گفتند : « چه مىخواهى ؟ » گفت : « شما خواهر زادگانم در امانيد . » گفتند : « لعنت خدا بر تو و بر امان تو ! هرگز تو دايى ما نيستى ! آيا به ما امان مىدهى ، در حالى كه پسر پيامبر خدا امانندارد ؟ »
عصر تاسوعا
پس از گفتوگو با شمر ، عمر سعد فرياد زد : « اى سواران خدا ! سوار شويد كه شما را بهشت مژده باد ! » خود نيز سوار شد و در شامگاه پنجشنبه نهم محرّم سال 61 هجرى در حالى كه حسين عليه السلام در مقابل خيمه شمشيرش را صيقل مىداد به وى حمله كرد . امام حسين عليه السلام در آن حال لحظهاى سر به زانو نهاده بود كه خواهرش زينب عليها السلام با شنيدن سر و صدا به او نزديك شد و گفت : « برادر ! صداها خيلى نزديكاند ! نمىشنويد ؟ » حسين عليه السلام سر بلند كرد و گفت : « خواهرم ! من اينك پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را در رؤيا ديدم كه فرمود : تو سوى ما مىآيى ! » زينب سيلى به صورت زد و گفت : « اى واى ! » فرمود :
« خواهرم بر تو ويلى « 1 » نيست ، آرام باش ، خداى رحمتت كند ! » عبّاس بن على عليه السلام گفت :
« برادر ! جماعت آمد ! » امام عليه السلام برخاست و گفت : « عبّاس ! برادر فداى تو ! سوار شو ، برو و به آنها بگو كه چه مىخواهند و براى چه آمدهاند ؟ »
عبّاس با حدود بيست سوار كه زهير بن قين و حبيب بن مظاهر نيز ميانشان بودند ، جلو رفت و پرسيد : « چه شده است ؟ چه مىخواهيد ؟ » گفتند : « از امير فرمان رسيده است ، به شما پيشنهاد كنيم كه مطيع فرمان وى شويد و گرنه با شما بجنگيم ! » گفت : « پس شتاب مكنيد ، تا خدمت ابىعبداللَّه بروم و آنچه را مطرح كرديد ، به عرض برسانم . » آنان ايستادند و گفتند : « نزد وى برو و موضوع را به اطّلاعش برسان ، و خبرش را بياور ! »
عبّاس عليه السلام به سرعت خدمت امام عليه السلام آمد ، تا خبر را برساند ؛ و همراهانش با گروه
هامش
( 1 ) - ويل / هلاكت ، نابودى ، مرگ .