خود خيرخواه و به نيروهايش مهربان است . بسيار خوب ، نظرش را پذيرفتم ! » امّا شمربنذىالجوشن برخاست و گفت : « آيا اين پيشنهاد را هنگامى كه در سرزمين تو و در كنار تو فرود آمده است مىپذيرى ؟ به خدا ! اگر وى از شهر تو بكوچد و دست را در دستت ننهاده باشد ، از آن پس او نيرومندتر و عزيزتر و تو ناتوانتر و تو عاجزتر خواهى بود . اين فرصت را به او مده ، زيرا اين كار نوعى سستى است . از او و يارانش بخواه كه از فرمان تو اطاعت كنند ، تا اگر خواستى كيفر كنى يا ببخشى ، اختيار با تو باشد . به خدا سوگند ! شنيدهام كه حسين و عمر سعد تمام شب را ميان دو اردوگاه مىنشينند و با هم به گفتوگو مىپردازند ! »
ابنزياد گفت : « نظر خوبى دادى ، نظر ، نظر توست . » آنگاه خطاب به عمر سعد چنين نوشت : « امّا بعد ، من تو را سوى حسين نفرستادهام تا از او دفاع كنى و يا به چاپلوسىاش بپردازى ؛ و نه هم براى اين كه برايش آرزوى سلامتى و تندرستى كنى . من تو را نفرستادهام كه ميان من و او وساطت كنى ! ببين ، اگر حسين و يارانش فرمانبردار و تسليم حكومت شدند ، ايشان را سلامت نزد من بفرست . ولى اگر امتناع كردند به آنها حمله كن . آنان را بكش و گوش و بينىشان را ببر . زيرا اينان سزاوار اين كيفرند . چون حسين را كشتى ، بر سينه و پشتش اسب بتازان ، زيرا وى نافرمان ، مخالف ، جدايىخواه و ستمگر است . نظرم اين نيست كه با اين كار بعد از مرگ به او زيانى برسانى ولى چنان كه گفتم ، اگر پس از كشتن ، اين رفتار را هم با جنازهاش كردى و فرمان ما را به اجرا در آوردى ، به تو همان پاداشى را خواهيم داد كه به همهء حرفشنوان و فرمانبرداران مىدهيم . ولى اگر نمىپذيرى ، از كار و سپاهمان كناره بگير و فرماندهى لشكر را به شمر بن ذى الجوشن واگذار كه دستورهايمان را به او دادهايم ، والسّلام . » « 1 »
عزيمت شمر
آنگاه عبيداللَّه ، شمر بن ذى الجوشن را فرا خواند و گفت : « اين نامه را سوى
هامش
( 1 ) - الأخبار الطّوال ، 255 .