تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سرشك خوبان در سوگ سالار شهيدان ( ترجمهء عبرات المصطفين فى مقتل الحسين ) — صفحة 152

مساهمون:

ص١٥٢
را ميامرز ! » حميد بن مسلم گويد : « پس از آن در بيمارى عبداللَّه ، از او عيادت كردم . به خداى بىهمتا او را ديدم كه آب مىنوشيد به طورى كه شكمش آماس مىكرد . سپس آب را بر مىگرداند . باز مىنوشيد ، تا شكمش متورّم مىشد امّا سيراب نمىگرديد و پيوسته بر اين وضع بود ، تا جان داد و هلاك شد ! »

مأموريّت عبّاس عليه السلام براى آوردن آب

چون تشنگى حسين عليه السلام و يارانش شدّت يافت ، برادرش ، عبّاس بن على عليه السلام را فراخواند و او را با سى سوار و بيست پياده و بيست مشك گسيل داشت . آنان به پرچمدارى نافع بن هلال شبانه به آب نزديك شدند . همين كه عمرو بن حجّاج زبيدى متوجّه نافع شد ، گفت : « كيست ؟ » گفت : « نافع پسر هلال هستم . » پرسيد : « براى چه آمده‌اى ؟ » گفت : « آمده‌ام ، تا از اين آب كه ما را از آن منع كرده‌ايد ، بنوشم ! » گفت : « بنوش ، گوارايت باد ! » گفت : « نه به خدا ! در حالى كه حسين عليه السلام و يارانش تشنه‌اند ، قطره‌اى از آن نخواهم نوشيد ، » و چون بقيّهء نيروها سر رسيدند عمرو گفت : « اينان نمىتوانند آب بنوشند ، زيرا ما در اين‌جا فقط براى اين گماشته شده‌ايم كه نگذاريم آن‌ها آب بر گيرند ! » چون همراهان نافع نزديك شدند ، گفت : « مشك‌ها را پر آب كنيد ! » افراد هجوم آورده مشك‌ها را پر آب كردند . عمرو بن حجّاج و يارانش سوى ايشان تاختند و عبّاس بن على عليه السلام و نافع بن هلال به رويارويى با آنان برخاستند و كنارشان زدند . آن‌گاه به افراد خود پيوستند و گفتند : « بياييد برويد ؛ » و خود در جلو آنان به مواظبت ايستادند . عمرو بن حجّاج و يارانش به آنان حمله و اندكى تعقيبشان كردند . امّا ياران امام مشك‌ها را خدمت ايشان آوردند و تقديم كردند .

تصميم عبيداللَّه و شرارت شمر

چون عبيداللَّه نامهء عمر سعد را خواند ، گفت : « اين نامه از كسى است كه نسبت به امير