نيست كه من نشنيده باشم . نه ، به خدا سوگند ! حضرت هرگز قولهايى را كه بر سر زبان مردم است به آنان نداده است . مردم بىجهت مىپندارند كه امام گفته است كه دستش را در دست يزيد بن معاويه مىگذارد يا اين كه او را به مرزى از مرزهاى مسلمانان بفرستد . هيچ كدام از حرفها را نَزَد و تنها گفت : « مرا آزاد بگذاريد ، تا در اين سرزمين پهناور بروم و ببينم كار مردم به كجا مىانجامد . » بلاذرى « 1 » گويد : چون پسر زياد ، عمر سعد را از « حَمّام أَعْيَن » روانه ساخت ، به مردم فرمان داد ، تا در « نُخَيْلَه » اردو زدند و گفت كه هيچ كس نبايد تخلّف بورزد . سپس منبر رفت و معاويه را ستود و از نيكوكارى او و پرداختن به موقع عطاها و توجّه به كماهميّتترين مرزها سخن گفت و از برقرارى وحدت به وسيله و به دست وى ياد كرد و گفت : « همانا يزيد ، فرزند معاويه ، نيز همانند خود اوست . به همان راه او مىرود و از الگوهاى او پيروى مىكند و عطاهاتان را دو برابر كرده است . بنا بر اين هيچ كس از سران و سرشناسان و بزرگان و ساكنان شهر نبايد باقى بماند . همه بايد بيرون بشتابند و با من اردو بزنند . فردا هر شخصى را بيابم كه از لشكر عقب كشيده است ، از پناه حكومت بيرون خواهد بود . سپس بيرون رفت و اردو زد و در پى حصين بن تميم ، كه با چهارهزار سپاهى در قادسيّه بود ، فرستاد و او با همهء همراهانش به نخيله آمد . آنگاه ابنزياد چند تن را خواست و به آنان گفت : ميان مردم بچرخيد و به آنان دستور فرمانبردارى و پايدارى بدهيد و از انجام كارهاى ناروا و آشوبگرى و نافرمانى بر حذر داريد و آنان را سوى اردو برانگيزيد . مأموران بيرون رفتند ، كمك كردند و در كوفه گشت زدند و سپس همگى به او پيوستند ، جز كثير بن شهاب كه در گشتزنى زيادهروى كرد و مردم را به حفظ وحدت دستور مىداد و آنان را از آشوب و تفرقه برحذر مىداشت و به تنهاگذاردن امام حسين عليه السلام تشويق مىكرد .
گروههايى كه از سوى ابنزياد به جنگ امام حسين عليه السلام اعزام شدند ، اينها بودند :
حصين بن تميم ، با چهارهزار نفر ( وى دو روز پس از اعزام عمر بن سعد حركت كرد ) ؛
هامش
( 1 ) - أنساب الأشراف ، 3 / 178 .