مىكردند كه حسين عليه السلام به عمر سعد گفت : « بيا نزد يزيد بن معاويه برويم و اين هر دو لشكر را به حال خود رها كنيم . » و عمر گفت : « در اين صورت خانهام را ويران خواهند كرد ! » فرمود : « من آن را برايت خواهم ساخت . » گفت : « ملكهايم را نيز از من خواهند گرفت ! » فرمود : « از اموال خودم در حجاز بهتر از آنها رابه تو خواهم داد ! » ولى عمر سعد رضايت نداد . حضرمى گويد : « مردم اين سخنان را مىگفتند و اين حرفها بر سر زبانهاىشان افتاده بود ، بى آن كه خود ، چيزى از آن را حقيقتاً شنيده يا دانسته باشند .
نامهء دوم عمر سعد به ابنزياد
ابومخنف گويد : امام حسين عليه السلام و عمر سعد ، سه يا چهار بار با هم ديدار كردند .
آنگاه عمر به عبيداللَّه چنين نوشت : « خدا آتش را خاموش كرده و با وحدت كلمه كار مردم را اصلاح گردانيده است . حسين عليه السلام به من قول داده است تا به جايى كه از آن آمده برگردد ؛ يا او را به هر يك از سرحدّات اسلامى كه بخواهيم بفرستيم ؛ تا مانند ديگر مسلمانان به هر سود و زيانى كه داشته باشد خرسند باشد ؛ يا اين كه نزد امير مؤمنان يزيد برود و دست در دست او بگذارد و نظرش را دربارهء رابطهء او با خود جويا شود . همهء اين راهها موجب خشنودى شما و صلاح مردم است . »
ابومخنف گويد : امام عليه السلام فرمود : « يكى از اين سه راه را برگزينيد : يا به همان جايى برگردم كه از آنجا آمدهام و يا اين كه دستم را در دست يزيد بن معاويه بگذارم تا هر چه ميان من و ميان خود صلاح ببيند نظر بدهد ؛ و يا اين كه مرا به هر يك از سرحدّات اسلامى كه مىخواهيد بفرستيد تا چون ديگر مردم هر سود و زيانى كه دارند ، من نيز داشته باشم . » امّا گزارشهاى ديگرى خلاف اين را اثبات مىكند . ابومخنف به نقل از عبد الرّحمان بن جندب گويد : من با امام حسين عليه السلام همراه بودم . با او از مدينه به مكّه و از مكّه به عراق آمدم و تا هنگامى كه كشته شد ، لحظهاى از او جدا نشدم و از گفتوگوهاى او با مردم ، در مدينه و مكّه و ميان راه و در عراق و در اردوگاه تا روز شهادتش ، كلمهاى