سپاه خود كه اين خواسته را مطرح مىكرد ، از نامهنويسان به امام عليه السلام بود و از رفتن خوددارى مىكرد و رضايت به اجراى اين فرمان نمىداد . آنگاه كثير بن عبداللَّه شعبى كه سواركارى دلير بود و هيچ چيز مانع جسارت او نمىشد ، گفت : « من سوى او مىروم و به خدا سوگند ! اگر بخواهى او را ناگهانى مىكشم ! » عمر سعد گفت : « من نمىخواهم او را ناگهانى بكشى ، فقط نزد وى برو و بپرس كه سبب آمدنش چيست . » آن مرد نزد امام حسين عليه السلام رفت . ابوثمامهء صائدى كه ديد او مىآيد ، به امام عليه السلام گفت : « خدا به سلامتتان دارد ؛ اى ابوعبداللَّه ! بدترين مردم ، گستاخترين ، خونخوارترين و آدمكشترين فرد روى زمين ، نزد تو مىآيد . » سپس سوى او رفت و گفت : « شمشيرت را بينداز . » گفت : « به خدا سوگند ! اين كار را نمىكنم ، خلاف حرمت من است ! من فقط يك پيك هستم . اگر پيغامم را مىشنويد ، آن را به شما مىرسانم و اگر نمىپذيريد بر مىگردم . » گفت : « به هر حال اگر بخواهى من قبضهء شمشيرت را مىگيرم آنگاه تو حرف مورد نظرت را بزن ! » گفت : « نه ! به خدا كه بدان دست نخواهى زد . » گفت : « هر پيغامى دارى به من بگو ، تا به حسين عليه السلام برسانم ؛ زيرا فاسقى چون تو را نمىگذارم كه به او نزديك شود . » سپس هر دو به هم دشنام دادند و او نزد عمر سعد بازگشت و ماجرا را تعريف كرد . آنگاه عمر سعد ، قرّة بن قيس را فرا خواند و گفت : « اى قرّة ! واى بر تو ! به ديدار حسين بشتاب و از او بپرس كه چرا آمده است ؟ و چه مىخواهد ؟ » قرّه نزد امام عليه السلام آمد . چون كه حضرت او را ديد ، به يارانش گفت : « آيا اين شخص را مىشناسيد ؟ » حبيب بن مظاهر گفت : « بلى ! مردى از حنظلهء تميمى و خواهرزادهء ماست . من او را به نيكرأيى مىشناختم و گمان نمىكردم وى را در چنين وضعيّتى ببينم . » قرّه جلو آمد و بر حسين عليه السلام سلام كرد و پيغام عمر سعد را به حضرت رسانيد . فرمود : « همشهريان شما به من نوشتهاند كه سوى ما بيا ! حال اگر از آمدنم ناخشنوديد باز مىگردم . چون قرّه خواست كه برگردد ، حبيب بن مظاهر گفت : « اى قرّة بن قيس ! واى بر تو ! چرا سوى گروه ستمكار برمىگردى ؟ بيا و اين مرد را يارى كن كه خدا به وسيلهء نياكانش من و تو را هدايت فرموده است . » قرّه گفت : « پاسخ پيغام عمر
سرشك خوبان در سوگ سالار شهيدان ( ترجمهء عبرات المصطفين فى مقتل الحسين ) — صفحة 145
مساهمون: غلامحسين جمشيد نژاد اول
ص١٤٥