سوگند ! مبادا به جنگ حسين عليه السلام به روى كه در آن صورت از پروردگارت نافرمانى كرده پيوند خويشاوندى را خواهى بريد ! به خدا قسم ! اگر از دنيا و مال و حكومت همهء زمين چشم بپوشى ، از اين كه خدا را با خون حسين عليه السلام ديدار كنى براى تو بهتر است . » عمر سعد گفت : « به خواست خدا ، همين كار را خواهم كرد . »
عبداللَّه يسار جهنى گويد : نزد عمر سعد رفتم ، در حالى كه مأموريّت يافته بود تا نزد امام حسين عليه السلام برود . او خطاب به من گفت : « امير به من فرموده است كه سوى حسين حركت كنم و من فرمان او را نپذيرفتهام . » گفتم : « خداوند كار تو را اصلاح گرداند و هدايت كند ! مبادا اين كار را بكنى ! مبادا سوى وى به روى ! من از پيش او بيرون رفتم ، امّا بعد شخصى آمد و گفت : « عمر سعد دارد مردم را براى حركت سوى حسين فرا مىخواند . » نزد او رفتم و او را نشسته ديدم . همين كه مرا ديد ، رويش را از من برگرداند .
دانستم كه تصميم رفتن سوى حسين عليه السلام را دارد ؛ و برگشتم . عمر سعد نزد ابنزياد رفت و گفت : « خدا كار امير را راست گرداند ! تو مرا به اين كار گماشته برايم ابلاغ نوشتهاى . مردم هم خبر آن را شنيدهاند . حال اگر صلاح مىبينى كه آن حكم را در مورد من عملى كنى ، چنين كن ؛ ولى اين لشكر را به سركردگى يكى از بزرگان كوفه به سوى حسين بفرست . از بزرگانى كه در جنگ با كفايتترند و مقصود تو را بهتر از من بر آورده خواهند ساخت » ؛ و سپس چند تن را براى او نام برد .
ابنزياد گفت : « بزرگان كوفه را به من معرفى نكن ! من از تو در بارهء اين كه چه كسى را امير سپاه اعزامى گردانم ، نظر نخواستهام . اگر تو لشكر را مىبرى كه خوب ، نِعمَ المطلوب و گرنه ابلاغيّهء حكومت را پس بده . » عمر سعد چون پافشارى او را ديد ، گفت :
« خودم مىروم . » « 1 »
عمر سعد فرداى روز ورود امام حسين عليه السلام به « نينوا » ، با چهار هزار سپاه نزد وى آمد و به « عزرة بن قيس » فرمان داد تا با وى ديدار كند و از او بپرسد كه چرا آمده است و چه مىخواهد ؟ عزره از كسانى بود كه به حضرت نامه نوشته خواستار آمدن وى به كوفه شده بودند . از اين رو خجالت كشيد كه خدمت ايشان برود . عمر سعد با هر يك از سران
هامش
( 1 ) - أنساب الأشراف ، 3 / 177 .