مىگفتند : « از خدا بترس و از اين كار بپرهيز . » « 1 » بامداد روز بعد كه عمر سعد نزد ابنزياد آمد ، عبيداللَّه گفت : « يا سپاه ما را سوى حسين مىبرى ، يا ابلاغ حكومت را باز پس مىدهى ! » عمر سعد بر معافيت پاى مىفشرد و ابنزياد همان سخن پيشين را تكرار مىكرد ، تا آن كه عمر سعد تصميم به جنگ با امام حسين عليه السلام گرفت .
ورود عمر بن سعد
فرداى آن روز ، عمر سعد با سپاهى چهارهزار نفرى از كوفه به كربلا رفت . اين چهارهزار تن عازم « دَسْتَبى » « 2 » واقع در بين همدان و قزوين بودند و عمر سعد قصد داشت با ديلميانى كه آنجا را تصرّف كرده بودند ، بجنگد . ابنزياد ابلاغ حكومت رى را براى وى صادر كرد و فرمان داد كه نخست به جنگ ديلميان برود . عمر سعد در « حَمَّام أَعْيَن » « 3 » با مردم اردو زده آمادهء حركت بود . امّا چون موضوع عزيمت امام حسين عليه السلام به كوفه پيش آمد ، ابنزياد ، عمر سعد را فرا خواند و گفت : « سوى حسين برو و پس از اين كه از كار وى فراغت يافتيم ، تو به قلمرو حكومت خود حركت كن . » عمر سعد گفت : « خداى تو را رحمت كند ! اگر مصلحت مىبينى كه مرا معاف سازى ، چنين كن . » گفت : « بلى ! مىشود ، امّا به اين شرط كه ابلاغ حكومتى را كه به تو دادهايم پس بدهى . » عمر سعد پس از شنيدن اين سخن گفت : « يك روز به من فرصت بده تا بينديشم . » سپس با افراد مورد اعتمادش به مشورت پرداخت . با هر كس مشورت كرد وى را بر حذر داشت . از آن جمله حمزه ، پسر مغيرة بن شعبه ، خواهر زادهء عمر ، نزد وى آمد و گفت : « اى دايى ! تو را به خدا
هامش
( 1 ) - أنساب الأشراف ، 3 / 177 ؛ الأخبار الطّوال ، 253 .
( 2 ) - ولايت بزرگى كه ميان رى و همدان تقسيم شده بود و بخشى از آن دستبى رازى و بخش ديگر دستبى همدان نامداشت . ( معجم البلدان ، 2 / 454 ، 3 / 475 ) .
( 3 ) - جايى است در كوفه و ذكر آن در روايات بسيار آمده است . ( معجم البلدان ، 2 / 299 ) .