زناكاران بنىاسرائيل هديه داده شد ! » همچنين فرمود : « يكى از شاهان بنىاسرائيل مرد و همسر و دخترى از وى باقى ماند . مملكت او را برادرش به ارث برد و خواست كه با زن برادر خود ازدواج كند . با يحيى عليه السلام مشورت كرد - چون در آن زمان ، شاهان به دستور پيامبران عليهم السلام رفتار مىكردند . يحيى گفت : « با وى ازدواج مكن ، زيرا زناكار است . » چون آن زن نظر حضرت را شنيد ، گفت كه يحيى ، يا بايد كشته شود و يا از مملكت اخراج گردد ! آنگاه نزد دخترش رفت و او را آراست و گفت : « ميان جمع نزد عمويت برو تا تو را فرا بخواند و در دامنش بنشاند و بگويد كه هر چه دوست دارى از من بخواه ، زيرا هر چه بخواهى ، به تو مىدهم . وقتى چنين گفت ، بگو كه من هيچ چيز جز سر يحيى عليه السلام نمىخواهم » - چون شاهان هرگاه ميان جمع قولى مىدادند و عمل نمىكردند ، از شاهى بر كنار مىشدند - . دختر چنان كرد . شاه كه خود را ميان كشتن يحيى و كنارهگيرى از تخت شاهى مخيّر ديد ، تخت شاهى را برگزيد و يحيى را شهيد كرد ؛ و زمين ، مادر دختر را فرو بلعيد . « 1 »
گفت و گو با على اكبر عليه السلام
عقبة بن سمعان گويد : چون شب به آخر رسيد ، امام عليه السلام فرمود كه آب برداريم .
سپس فرمان كوچ داد . به دستور ايشان عمل كرديم . چون از « قصر بنىمقاتل » بيرون آمديم و ساعتى راه پيموديم ، حضرت سر را بر زين نهاد و چرتى خوابيد . بيدار كه شد ، مىگفت : « إنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّاإِلَيْهِ راجِعُونَ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ » و اين عبارت را دو سه بار تكرار كرد . فرزندش ، على بن حسين عليه السلام كه سوار اسب بود ، گفت : « إنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّاإِلَيْهِ راجِعُونَ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ ، اى پدر ! فدايت گردم ! چرا كلمهء استرجاع و حمد بر زبان راندى ؟ » فرمود : « پسركم ! تا سرم را به چرت نهادم ، كسى به نظرم آمد كه بر اسب سوار
هامش
( 1 ) - الإرشاد ، 2 / 132 ؛ تاريخ دمشق ، 18 / 100 ؛ مختصر تاريخ دمشق ، ابن بدران ، 27 / 251 ؛ كتاب الآحاد والمثانى ، ابن ابى عاصم ، 1 / 310 . المعجم الكبير ؛ مجمع الزوائد ، 9 / 192 .