چه خواهد شد . » پس با حضرت خداحافظى كردم و گفتم : « خداوند شما را از بدىهاى پيدا و ناپيدا در پناه خود نگه دارد . من از كوفه مقدارى آذوقه براى خاندانم تهيّه كردهام و هم اكنون نفقهء آنان همراه من است . اينك مىروم و آنها را مىرسانم . سپس ، به خواست خدا ، سوى تو باز مىگردم و اگر به تو بپيوندم به خدا سوگند ! كه از يارانت خواهم شد . »
امام عليه السلام فرمود : « اگر مىخواهى اين كار را بكنى پس خدا رحمتت كند بشتاب ! »
در قصر بنىمقاتل
طرمّاح گويد : امام حسين عليه السلام از « عذيب هجانات » روانه شد ، تا به « قصر بنىمقاتل » « 1 » رسيد و ناگهان چشمش به خيمهاى افتاد . فرمود : « اين خيمه از كيست ؟ » گفتند : « از عبيداللَّه بن حرّ جعفى . » فرمود : « او را نزد من فرا بخوانيد . » و كس پيش او فرستاد . پيك رفت و گفت : « حسين عليه السلام تو را فرا خوانده است . » گفت : « إنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ ؛ به خدا قسم ! من از كوفه جز به خاطر نگرانى از اين كه مبادا او بيايد و من نيز آنجا باشم ، بيرون نيامدهام . به خدا سوگند ! مىخواهم نه من او را ببينم و نه او مرا ببيند . » پيك برگشت و موضوع را به امام عليه السلام اطّلاع داد . حضرت خود برخاست و كفش پوشيد و نزد وى رفت . چون به او رسيد سلام كرد و نشست و از او خواست كه با وى به قيام برخيزد . پسر حرّ همان سخنان را تكرار كرد . حضرت فرمود : « اگر ما را يارى نمىكنى ، از خدا بترس و مبادا از كسانى باشى كه با ما مىجنگند ! زيرا به خدا سوگند ! هيچ كس صداى كمكخواهى مرا نخواهد شنيد ، مگر اين كه در صورت يارىنكردن هلاك خواهد شد . » گفت : « نه ، نه ، به خواست خدا هرگز چنين نخواهد شد . » « 2 »
در اين هنگام انَس ، پسر حارث كا هلى گفتوگوى امام حسين عليه السلام با پسر حرّ را شنيد .
او نيز با همان ملاحظههاى عبيداللَّه از كوفه بيرون زده بود . چون حضرت از نزد پسر حرّ
هامش
( 1 ) - معجم البلدان ، 4 / 364 ؛ أنساب الأشراف ، 3 / 174 .
( 2 ) - الأخبار الطّوال ، 250 ؛ أنساب الأشراف ، 3 / 174 و 5 / 290 .