بود و گفت : « اين گروه مىشتابند و مرگ هم سويشان مىشتابد . » دانستم كه آن ، تجسّم ضميرهاى ما بوده و از مرگمان خبر داده است . » على اكبر عليه السلام گفت : « اى پدر ! إن شاءاللَّه ، بد نبينى ! مگر ما بر حقّ نيستيم ؟ » فرمود : « به حقّ كسى كه بازگشت بندگان سوى اوست ، چرا ، ما بر حقّيم ! » گفت : « اى پدر ! در اين صورت چه باك از اين كه بر حق باشيم و بميريم . » فرمود : « خدا به تو ، اى فرزند خوب ، همان پاداشى را بدهد كه به هر فرزندى به خاطر پدرش مىدهد . »
بامدادان امام عليه السلام پياده شد و نماز گزارد . سپس با شتاب سوار شد و يارانش را سوى چپ راه مىكشانيد تا آنان را پخش كند . امّا حّر مىآمد و آنان را باز مىگرداند ؛ و امام نيز مانع كار او مىشد . هنگامى كه حرّ آنان را به شدّت سوى كوفه راند ، ايشان سرپيچى كردند و بر سرعت حركت خود افزودند .
در نينوا
ياران امام حسين عليه السلام و سپاه حر پيوسته در حركت بودند تا به « نينوا » رسيدند .
امام عليه السلام در آنجا فرود آمد . ناگهان سوارى كماندار كه از سوى كوفه مىآمد ، از دور پيدا شد . همه به انتظار ايستادند . چون به ايشان رسيد ، بر حرّ بن يزيد و يارانش سلام كرد ، امّا بر امام حسين عليه السلام و يارانش سلام نكرد . سپس نامهء عبيداللَّه را به حر تسليم كرد ، كه در آن آمده بود : « امّا بعد ، چون نامهام به تو رسيد و پيكم نزدت آمد ، عرصه را بر حسين تنگ كن و او را جز در دشت بدون آب و پناهگاه فرود مياور . به پيك دستور دادهام كه با تو همراه شود و از تو جدا نگردد تا خبر اجراى فرمانم را بياورد . والسّلام . »
چون حر نامه را خواند ، گفت : « اين نامهء امير عبيداللَّه بن زياد است كه به من فرمان مىدهد تا در همان جايى كه نامه به من مىرسد عرصه را بر شما تنگ كنم . اين شخص