بيرون آمد ، وى به ايشان سلام كرد و گفت : « به خدا سوگند ! من نيز از كوفه جز به همان وضعيّت او بيرون نيامدهام و دوست نداشتم به سود و يا زيان تو وارد جنگ شوم ؛ ولى اكنون خداوند ميل به يارى تو را در دلم افكنده و مرا برانگيخته است كه با تو همراه شوم . » امام حسين عليه السلام فرمود : « پس هدايت شده و ايمن ، با ما بيا . » « 1 »
امام به كاروان خود بازگشت و سر بر بالش نهاد ، تا چرتى بخوابد . در عالم خواب ديد كه منادى گويد : اين گروه روانهاند و مرگ هم به سوى ايشان مىآيد !
ديدار با عمرو بن قيس
عمرو ، پسر قيس مشرقى گويد : من و پسر عمويم در قصر بنىمقاتل خدمت امام حسين عليه السلام رسيديم . سلام كرديم و پسر عمويم عرض كرد : « اين كه مىبينم خضاب است ، يا رنگ موى شماست ؟ » فرمود : « خضاب است ، چون ما ، بنىهاشم ، زود پير مىشويم ! » سپس فرمود : « براى يارى من آمدهايد ؟ » گفتم : « من مردى كهنسال ، وامدار و عيالمندم . كالاهايى هم از مردم در دست من است و نمىدانم كه چه پيش خواهد آمد و دوست نمىدارم كه امانتم تباه شود ! » پسر عمويم نيز همين سخنان را گفت . حضرت فرمود : « در اين صورت طورى دور شويد كه صداى كمك خواهى مرا نشنويد و حتّى سياهى اردوگاهم را نيز نبينيد ؛ زيرا هر كس صدايم را بشنود و سياهى اردوگاهم را ببيند و ما كمك بخواهيم و او به ما پاسخ مساعد ندهد و يارىمان نكند ، خداى متعال او را به رو در آتش مىاندازد ! « 2 » بىوفا دنيا ! »
امام زين العابدين عليه السلام گويد : با پدرم سوى كوفه در حركت بوديم . در هر منزلى كه فرود مىآمديم ، ايشان از ماجراى شهادت يحيى پسر زكريّا ياد مىكرد . يك روز گفت :
« از نشانههاى بىارزشى دنيا نزد خداوند اين است كه سر حضرت يحيى به يكى از
هامش
( 1 ) - أنساب الأشراف ، 3 / 175 ؛ البداية و النهاية ، 8 / 199 ؛ ترجمة الإمام الحسين ( ع ) ، ابن عساكر ، 238 .
( 2 ) - ثواب الاعمال و عقاب الأعمال ، صدوق ، محمد بن على ، 259 ؛ اختيارالرجال ، 105 . بحارالانوار ، 45 / 84 ؛ معجم رجال الحديث ، خويى ، 13 / 123 .