شوى آن طور كه پيشبينى مىكنم خونت پايمال گردد ! »
امام عليه السلام فرمود :
« آيا مرا از مرگ مىترسانى ؟ آيا از كشتنم مصيبت بزرگى به شما مىرسد ؟ نمىدانم به تو چه بگويم ؛ ولى همان را مىگويم كه برادر اوسى به پسرعمويش هنگام رفتن وى به يارى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله گفت كه چون از او پرسيد : كجا مىروى ؟ به يقين كشته خواهى شد . او پاسخ داد :
من خواهم رفت و مرگ براى جوان ننگ نيست . آنگاه كه نيّتى حقّ داشته باشد و مسلمانبجنگد ؛ و جان خود را فداى مردان شايسته كند و از لعنتشدگان خائن و زورگو بپرهيزد . پس اگر زنده بمانم ، پشيمان نخواهم بود و اگر بميرم ، سرزنش نخواهم شد ، براى خوارى تو همين بس كه زير بار ستم زندگى كنى ! » « 1 »
حرّ پس از شنيدن سخنان حضرت از آن بزرگوار كناره گرفت .
در منزلگاه عذيب
همچنان حرّ و سپاه او در يك سوى راه مىرفتند و حسين عليه السلام در سوى ديگر حركت مىكرد تا به « عُذَيْب هِجانات » رسيدند كه شتران متعلّق به نعمان در آنجا مىچريدند .
ناگهان به چهار نفر برخورد كردند كه سوار بر رهوارهاى خود اسب نافع بن هلال به نام « كامل » را يدك مىكشيدند . راهنماى آنان يعنى طِرِمّاح ، فرزند عُدَى نيز سوار بر اسب خود با آنان بود و با خود چنين زمزمه مىكرد :
اى شترم ! از اين كه تو را سخت مىرانم ، مهراس ؛ و تا پيش از سرزدن سپيده شتابان بتاز .
همراه با بهترين همكاروانيان و همسفران بتاز ، تا اين كه خدمت بهترين گرامىتبار راه يا بى .
گرامىتبار بزرگوار ، آزادهء گشادهسينه كه خدا او را براى بهترين كار آورده است ؛
كه اميدوارم خدا او را تا روزگار باقى است ، پايدار بدارد .
هنگامى كه خدمت امام حسين عليه السلام رسيدند ، همين سرود را خواندند و حضرت
هامش
( 1 ) - انساب الأشراف ، 3 / 171 .