تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سرشك خوبان در سوگ سالار شهيدان ( ترجمهء عبرات المصطفين فى مقتل الحسين ) — صفحة 130

مساهمون:

ص١٣٠
« ، اى مردم ! اگر تقوا پيشه كنيد و حقّ را براى صاحبانش بشناسيد ، موجب خشنودى خداوند است . ما خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله ، به تصدّى حكومت بر شما از ديگر مدّعيان شايسته‌تريم . زيرا اينان چيزى را ادّعا مىكنند كه از آنان نيست و ميان شما كينه و دشمنى مىپراكنند . با اين حال اگر ما را نمىپسنديد و حقّ ما را نمىشناسيد و نظرتان جز آن چيزى است كه در نامه‌هاتان نوشته‌ايد و پيك‌هاتان گزارش داده‌اند ، باز مىگردم . » آن‌گاه حرّ گفت : « به خدا سوگند ! ما از نامه‌هايى كه مىگوييد ، هيچ اطّلاعى نداريم . » امام عليه السلام گفت : « اى عقبة بن سمعان ! خورجين نامه‌هايى را كه به من نوشته‌اند بياور ! » عقبه خورجين پر از نامه را آورد و جلو ايشان خالى كرد . حرّ گفت : « ما از كسانى كه به تو نامه نوشته‌اند ، نيستيم و مأموريّت داريم كه چون تو را ديديم ، از تو جدا نشويم ، تا تو را نزد عبيداللَّه بن زياد ببريم . » امام عليه السلام فرمود : « مرگ از آن كار به تو تزديك‌تر است ! » سپس به يارانش فرمود : « برخيزيد و سوار شويد ! » ايشان سوار شدند و منتظر ماندند ، تا زنانشان هم سوار شوند . حضرت به يارانش فرمود : « برگرديم . » همين كه قصد برگشتن كردند ، سپاه حرّ جلوشان را گرفتند و مانع بازگشت آنان شدند . امام حسين عليه السلام به حرّ فرمود : « مادرت به عزايت بنشيند ، چه مىخواهى ؟ » گفت : « هان ! به خدا سوگند ! اگر ديگرى اين سخن را به من مىگفت و وضعيّت كنونى تو را مىداشت ، از يادكرد مادرش با نسبت عزانشينى فروگذار نمىكردم . هر كس مىبود ، همين حرف را به دو مىزدم ؛ امّا از مادر تو جز به نيكوترين صورت ممكن نمىتوانم ياد كرد . » امام عليه السلام فرمود : « چه مىخواهى ؟ » گفت : « به خدا ! مىخواهم تو را نزد عبيداللَّه بن زياد ببرم . » فرمود : « واللَّه كه در اين صورت از تو تبعيّت نمىكنم . » گفت : « به خدا كه من هم رهايت نمىكنم . » اين جمله ، سه بار ميان ايشان ردّ و بدل شد . چون گفتارشان به درازا كشيد ، حرّ گفت : « من مأمور جنگيدن با تو نيستم . فقط مأموريّت دارم كه از تو جدا نشوم تا تو را به كوفه ببرم . اگر چنين نمىخواهى راهى را در پيش بگير كه نه تو را به كوفه