در دهر كجاست صبحگاهى * كش نيست ز پى شب سياهى
ليكن اين معنى در مذاق اولوا البصائر از جام دليل و برهان و ساغر شهود و عرفان چاشنى ريز است كه مرگ فناى ذات انسانى نيست . چه نفس ناطقه پرتوى از انوار ملكوت است كه فنا را به ساحت آن مجال تطرق نيست و تطرق را به جوهر ذات او به هيچ وجه تعلق نه . پس مستبصر هوشمند بايد كه از التهاب نواير نوايب روى در هم نياورده گشاده پيشانى بر فراز آسمان شهود بر آمده ذروهء ملكوت را مأوى دانسته به اين معنى متحقق باشد كه دو سه روزى اجزاى عنصرى كه به تكاپوى افلاك بر وفق مشيت ايزد پاك فراهم آمده بالذات متداعى افتراق و انفكا كند .
كاين سيل متفق بكند روزى اين درخت * وين باد مختلف بكشد يك شب اين چراغ
هر چند نيازمند درگاه الهى را از استماع واقعهء هايلهء جانگزا و حادثهء داهيهء انده فزاى اعلى حضرت جنت منزلت پادشاه رضوان جايگاه عليين آشيانى و وقوع قضيهء عالم سوز و مصيبت غماندوز نواب گيتى ستانى قدس آشيانى ، فردوس مكانى ، اسكنهما الله فى فراديس الجنان كه دعوت
أَجِيبُوا داعِيَ اللَّهِ
« 1 » را لبيك اجابت فرموده در نزهتگاه ملكوت همنشين رحمت حى لا يموت « 2 » گشتهاند ، غمهاى گوناگون به خاطر حقيقت نمون راه يافته ضمير منير رنگ ملال گرفت و دل حزين قرين ناله و انين گشت . اما ازين كه
مرغى به تنگناى قفس بود پاى بست * دست قضا به لطف قفس را برو شكست
بگشاد بال صدق و صفا در فضاى قدس * جولان كنان به كنگر قصر بقا نشست
پىسپر رضاى ايزدى شده به بقاى ذات عديم الهمال و ارتقاء به مدارج جاه جلال آن برازندهء ديهيم و گاه شكر ايزد ذو الجلال به تقديم رسانيد و به مژدهء استقرار آن اعلى حضرت معلى مرتبت بر تخت سلطنت موروث و استقلال در لوازم آداب خلافت خرسند گشته به شرايط تهنيت و مباركبادى و لوازم خرمى و شادى پرداخت .
هامش
( 1 ) - سورة الاحقاف 31 .
( 2 ) - مأخوذ از آيهء 58 سورة الفرقان :وَ تَوَكَّلْ عَلَى الْحَيِّ الَّذِي لا يَمُوتُ .