نمودهاند ، ديگر باره به نيل اين خيال محال ، اورنگ زيب و سعد الله خان را با گروه انبوه و فيلان كوه شكوه و توپهاى اژدر خروش و مبارزان آهن پوش تعيين نموده خود نيز با دارا شكوه وليعهد و ساير اولاد خود به كابل آمده به جان و جنان در سگالش اين امر ساعى مىبود . چون بعد از رفتن چنان كه رسواى جهانيان و انگشت نماى پير و جوان شده بودند ، مجددا پختن اين آرزوها به آتش تر مغزى خام و پژوهش اين كار دشوار ناتمام مىنمود ، به محض خبر آمدن ايشان ، بنا بر آن كه جنبش بحر زخار و جيش بىشمار و لشكر قيامت آثار باعث تخريب بلاد و تنگى معاش عباد مىباشد ، به صرصر حكم نافذ ، اين بحر بىكران در جوش و اين درياى بىپايان در خروش نيامده بود . بعد از آن كه متيقن گرديد كه آشفته دماغى و سوء تدبير مرضى نيست كه به سقمونياى رسوايى علاج پذيرد و والى هندوستان لامحاله ، به مقتضاى جهل مركب ذاتى ، خجالت خود را مبين خواهد نمود ، حكم به جمعيت عساكر منصوره كرده مقرر فرموديم كه جمعى پيشتر از سپهسالار به سركردگى دقنان بيك به راهنمايى عنايت الهى و پيشوايى اقبال بىزوال شاهنشاهى ، بر جناح استعجال ، به جهت دفع آن گروه مخذول روانه شده سپهسالار نيز با امرا و عساكر عراق و آذربايجان و شيروان و قراباغ و چخور سعد و دار المرز و قلمرو عليشكر و فارس و كوه گيلويه و كرمان و ساير عساكر نصرت توامان متعاقب روانه شود و الويهء دولت و اعلام فتح نيز از مقر دولت و مستقر خلافت در حركت آيد . آن گروه تيره روز ، به سبب آن كه طول و عرض ممالك محروسه بىكران و هر يك از عساكر در قطرى از اقطار آن مىباشد و جمعيت ايشان على الفور و در زمانى اندك هر چند در آن باب اهتمام كرده شود ، ميسر نيست ، به قدر مدتى كه عساكر جمعيت نمايند حسب المقدور در بريدن سيبه و چپر و انداختن توپ و يورش لشكر به عنوان حشر سعى نمود . اوتار خان و ساير مستحفظان جان فشان نيز داد جلالت و مردانگى داده بسيارى از آن قوم گمنام را آوارهء ظلمت آباد عدم گردانيدند و بعد از اصغاى نزديك شدن توجه رايات منصوره ، مانند شام ديجور كه از طليعهء صبح عالم افروز قبل از طلوع نيز ظلمت - سوز رخت هستى به عالم نيستى مىكشد ، به محض آوازهء توجه رايات جاه و جلال ، به فحواى حديث نبوى نصرت بالرعب مسيرة شهر آوارهء دشت و بال نكال گشته با نهايت پريشانى و كمال بىسامانى سالك طريق فرار گرديدند .
اسناد ومكاتبات سياسى ايران ( از سال 1038 تا 1105 ق ) ( فارسي ) — صفحة 152
مساهمون: عبد الحسين نوائى
ص١٥٢