باشد ، محرك تازه نهال بوستان موافقت و مزين مرغزار گلستان مرافقت گشته ، گلبرگ حدايق اعتقاد و شكوفهء بساتين اتحاد را درموار نثار مجلس فردوس آئين ميسازد . مثول از نعم حضرت لا يزال آنكه روز بروز چمن اقبال و گلشن جاه و جلال را خضرت و نضارت در تزايد و تضاعف باشد . انه يسمع و يجيب .
هذا انهاى رأى عقدهگشاى آنكه مدتى مديد شد كه رابطهء مصادقت و سلسلهء موافقت ، بمؤكدات صورى و معنوى ، از جانبين سمت تحقق و تمكن يافته ، يوما فيوما تأسيس مبانى دوستى و تشييد قواعد يك جهتى در علو رفعت و تزايد است و قصاراى نيت و قصواى امنيت بر آن مقصور است كه هر چند مواد دوستى روز - افزون را ازدياد حاصل است ، دست تمنى آن مراد به گردن مقصود حمايل باشد و هر آينه بموجب قلب المؤمن مرآت المؤمن بىشك و ريب ، در صحايف ضمير كه مطلع انوار غيب است ، اين صورت جايگير و اين معنى صورتپذير خواهد بود و يقين كه هر چه از اسباب بهجت و كامكارى و آثار مسرت و بختيارى ، بر روى دولت و ناصيهء سعادت چهره گشايد ، ضمير آفتاب تأثير را ، از آن خبر ، فرح و سرور بيفزايد .
از جمله آنكه پيوسته همت عالى بر آن معطوف ميبود كه غنچهء گلبن چمن سلطنت و اقتدار ، فرزند ارجمند كامكار ، معين الدولة و الدين ، مظفر حسين بهادر را كه در بوستان اميد ، نهال دولتش به آب سرچشمهء احسان پرورش يافته و از جبين مبينش آثار سعادت تافته است ، يكى از مخدرات حجلهء عصمت و مستوران تتق عفت ، در حوزهء ازدواج و مسند سرير كيانى دواج درآيد تا فروغ مشاعل آن جشن [ « 1 » ] سپهر تابش جهد و مراد و بينش ديدهء اعتقاد را مورث و باعث گردد ، تا درين ولا بموجب الامور مرهونة باوقاتها يكى از معصومات سراپردهء سلطنت را كه در حقيقت او نيز چون
هامش
( 1 ) - محتمل است كه يك كلمه افتاده باشد .