تعالى و
« ما ذلِكَ عَلَى اللَّهِ بِعَزِيزٍ »
« 1 » و بعده نموده مىشود كه بوقت مراجعت از صوب شام و نزول مبارك ما درين ولا ، بحدود ماردين ، فرزند اعز رستم بهادر ابقاه اللّه تعالى و سليمان شاه بهادر را با جمعى از امرا و لشكر بصوب عراق به جهت ضبط ويساميشى آن ممالك فرستاده بوديم . بعد از آنكه بجانب آلاطاغ حركت فرموده شد مكتوبات ايشان رسيد مشتمل بر آنكه در بغداد جمعى رنود و اوباش و آحاد الناس اجتماع و ازدحام كردهاند و بسيارى از ترك و تازيك و عرب و خلخ و تركمان جمع شده و استحكام باروى شهر و دروازهها نمودهاند و طريق تمرد و عصيان گرفته . اگر چه موسم شدت حرارت هواى بغداد بود و حركت لشكرها بدان جانب بسبب غايت گرمى هوا تعذرى تمام داشت « 2 » ، فاما به جهت تدارك و اصلاح آن قضيه برفور بنفس مبارك با اندك سپاه بدان جانب نهضت فرموده شد و بعد از آنكه تمامى متمردان ناپاك را از سرچشمهء شمشير آبدار آتشبار مبارزان و دلاوران شربت فنا چشانيدند « 3 »
« فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذِينَ ظَلَمُوا وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ »
« 4 » بسعادت و كامرانى ، بعنايت ربانى ، بعزيمت ييلاق آلاطاغ معاودت فرموده اين مثال از دست دارنده فرستاده آمد . اكنون وظيفهء دوستى و لازمهء اتحاد آنكه آن جانب نيز درين تهنيت و فزونى ايام كه طلوع صبح مسرت دوستداران است داخل شده
هامش
( 1 ) - سورهء ابراهيم 23
( 2 ) - درين باره شرف الدين على يزدى مىنويسد : بحسب اتفاق فصل تابستان بود و آفتاب در سرطان و بغداد از بلاد گرم سيرست . سورت حرارت بحيثينى كه ماهى را در ميان آب لعاب در دهان به جوش درمىآمد و مرغ را در هوا بتاب گرما جگر سوخته از هوش مىرفت ص 262 چاپ تهران 1336
( 3 ) - ايضا همين مورخ دربارهء قتل عام بغداد نوشته است : « چون قريب چهل روز بگذشت ، يك شنبه بيست و هفتم ماه ذى القعده سنهء ثلاث و ثمانمايه ، نيم روزى كه مردم شهر از شدت حرارت تاب ايستادن نداشتند و بيشتر بخانها رفته بارو را خالى گذاشته بودند و خودها را بر سر چوب كرده و بجاى خود برافراشته ، از شاهزادگان اميرزاده خليل سلطان و امراء شيخ نور الدين و رستم طغاى بوغا روى جلادت به شهر آوردند . . . چون در آن مقام هنگام جلوهء صفات جلالى بود ، نعوذ باللّه من ذلك و از عموم تأثيرش بسى از لشكريان بجنگ حصار تلف گشته بودند يرليغ از موقف قهر صدور يافت كه از لشكريان هر نفرى سرى بياورد . سپاه كينه خواه سر بر خط فرمان شاه نهادند . . .
بازار سياست چنان تيز گشت كه دلال اجل پير هشتاد ساله و طفل هشت ساله را بيك نرخ مىفروخت و تواجيان بر حسب فرمان بضبط شمار رؤس مخالفان منحوس منكوس قيام نموده از آن سرها منارها برافراختند » ص 264 - 265
( 4 ) - سورهء انعام 45