التجا به حضرت رب الارباب و مسبب الاسباب كرده ناگاه از فتح و فتوح نوين اعظم چوبان بسمع اشرف او رسانيدند ، در ظلمت پريشانى خبر آب حيات زندگانى يافت ، در تيرگى شب حيرت بصبح نجات سلامت پيوست ، خاتم سليمانى كه بدست ديو لعين افتاده بود بدست صاحب سرير صدق و يقين بازگشت ، اولياء دولت مسرور و اعدا مقهور شدند . چون پرتو عنايت الهى بر كسى تابد بطرفة العين هر فروماندهاى را كه باشد از حضيض خاك به اوج سماك رساند ، بسيار صفا باشد كه در تاريكى تعبيه بود و صاحب دلرا از آن خبر نباشد ، القصه جماعتى از امرا كه طغيان ورزيده بودند و شكرانهء نعمت بكفرانه بدل كرده و در آن حالت تزلزلى بىثباتى كرده و شورش نموده و در غارت و نهب بشور و شغب دستدرازى كرده ، خسرو عادل تمورتاش همت بر هلاك ايشان گماشت . چه بترين پادشاهان آنست كه گناهكار از بأس سياست او ايمن باشد و بىگناه در خوف و اين شيوه علامت سخط خداى تعالى تواند بود ، القصه كور بوغا و بوغا از ضربت تيغ با هزار درد و دريغ سر در سر سوداء فاسد كردند ، بلارغو از سبب دستدرازى پاىمال و بال خود شد ، ايجيل سبط سماقار از آن آتش سرتيزى كه نموده بود چون باد در اطراف آواره گشت ، و عاقبت جان بفرجهء هيچ فرجى بيرون نتوانست بردن ، گوشهء حصنى كه بدان متحصن شده بود شباك هلاك او شد و چون در هر مفرى كه بود نجاتش دست نداد ناگاه از سر برآمد با رنباى ولد سوتاى از ميانه بچالاكى بيرون جست و به جانب دياربكر به پدر خود پيوست . دولت شاه مستوفى كه از صف النعال قدم در صدر صفهء استيفا نهاده بود غرور آن منصب نيز چنان در دماغ او بيضه نهاده بود كه بروباه بازى مىخواست كه با شير پنجه زند و اموال روم بىنظر و توقيع هيچ حاكم مملكت عفوا صفوا تصرف نمايد .
فى الجمله اول كه از دايرهء حد خود بيرون نهاد بدفع او مشغول نشدند ، در آن فتور شعلهء فضول او سر برآورد ، لاجرم عاقبت طليعهء عذاب و مقدمهء عقاب روى به دو نهاد ، او نيز با ديگر طغاة شربت ضربت ممات نوشيد . عقلا گفتهاند كه فرود آوردن هزار اصيل از درخت بهتر از برآوردن يك بىاصل بدرخت و مرتبت . پادشاه را با هريك از اصناف خلق متساوى معامله نشايد كردن ، با نيك نيك با بد بد بايد بودن ، آن را كه تلخى سازد شيرينى ضرر كند و آن را كه خشونت سازد رفق موافق نيايد . فضيل عياض گويد هارون الرشيد خليفه را كه : اگر كسى از تو پرسد كه : از خداى تعالى ميترسى ، اوليتر كه خاموش باشى ، از آنجهت كه اگر گوئى نمىترسم سخن بزرگ باشد و محض كفر و اگر گويى كه مىترسم بندهء خايف آن نباشد كه نيك و بد و امين و خاين و عالم و جاهل در نظر غفلت بىموازنه عقل يكسان باشد .
القصه بيك لطيفه از فيض فضل الهى پاى فتنه كه در وجل شورش تا كعب گلآلود شده بود سرتاسر پاك گشت بهشت از ننگ مار و ديو برست بنفس آدم رسيد ، مايهء فساد و قاعدهء زور تلاشى گشت سايه مكر و غدر بكاست روى زمين از فر و شكوه و حسن سيرت و آثار معدلت و سريرت خسرو عادل تمورتاش چون گل دهان بخنده بگشاد . چنان كه در بعضى احجار بسريانى منقوش يافتند
اخبار سلاجقه روم ( به انضمام مختصر سلجوقنامه ابن بيبي ) ( فارسى ) — صفحة 495
مساهمون: محمد جواد مشكور
ص٤٩٥