را سياست فرمود و فرمود تا بعضى ولايات روم را قتل و غارت كنند و صاحب ديوان شمس الدين چند پارهء شهر را باز خريد و از جمله نيمهء سيواس غارت كردند و صاحب ديوان شمس الدين عرضه داشت كه پادشاه عادل بجريمهء خاص عقوبت عام نفرمايد ، شفاعت او قبول افتاد و از سر گناه ايشان درگذشت و نور الدين خزنگى و ظهير الدين ابن هود شهيد گشتند . و آباغا خان خواست كه عزيمت شام كند و قلب تابستان بود ، امراء عرضه داشتند كه در آخر پائيز و زمستان مناسب باشد ، بدان سبب توقف نمود و پيش بندقدار ايلچى فرستاد ، بتهديد و تخويف و گفت شما ناگاه چون دزدان بر قراولان و راهداران ما ميدوانيد و معدودى چند را ميكشيد و چون خبر بما ميرسد و بدفع شما برمىنشينيم ، دزدوار رو بگريز مىنهيد ، اگر راى دشمنى داريد ، چون مردان بميدان آييد .
بيا تا ببينى سنان مرا * يكى برگرايى عنان مرا
اگر كوه باشى ، درآيى ز پاى * و گر سنگ باشى ، نمانى بجاى
تو مردان جنگى كجا ديدهء * كه آواز روباه نشنيدهء
و اگر چنان كه نيايى اول زمستان لشكر ما را عزم رزم شما جزم است و هرآينه چون آتش خشم ما بديار شام رسد ، تر و خشك شما به كلى بسوزد چه خداى قديم ممالك جهانرا بچنگيز خان و اوروغ او داد و سروران گردنكشانرا در ربقهء طاعت ما آورده و هركس كه مخالفت ارباب اقبال كند ، نشان ادبار او باشد . بندقدار چون بدمشق رسيد و پيشتر از آن رسول عليه الصلاة و السلام را بخواب ديد كه فرمود كه شمشيرى بوى داد و در آن هفته بسلطنت نشست .
درين وقت او را باز در خواب ديد كه فرمود آن وديعت ما را باز ده و آن شمشير از وى باز ستد و بملك منصور سلطان سيف الدين قلايون معروف بالفى داد . چون بيدار شد دانست كه آخر عمر اوست و دولت بالفى خواهد رسيد . او را طلب داشت و گفت چون تو سلطان شوى ، فرزندان مرا نيكو دارى و در ذى الحجهء سنهء ست و سبعين و ستمايه به شهر دمشق وفات يافت و او را در مدرسهء كه آنجا ساخته بود دفن كردند . آباغا خان روم را بشهزاده قونغور تاى اغول سپرد ، با لشكر تمام ، تا آن را از ياغى محافظت نمايد و قلعهء توقات و حصن كوغانيه كه خانهء امير معين الدين پروانه بود ويران كند و در هوكارييل موافق سنهء ست و سبعين و ستمايه به الاتاغ مراجعت فرمود . و پروانه ترسان و هراسان باردو آمد . امراء گفتند كه او بسه گناه ماخوذست :
اول آنكه از ياغى گريخت . ديگر آنكه آمدن بندقدار برفور عرضه نداشت . سيم آنكه زود ببندگى نيامد .
بر جمله فرمان شد تا او را توكيل كردند و چون ايلچيان از پيش بندقدار باز آمدند گفته بود كه من باستدعاء پروانه آمدم ، وعده داده بود كه مملكت روم چون بيايم به من سپارد