سالها اسير و ذليل در دست كافر بودند خلاص داد و برهانيد ، در مدرسها دانشمندان و در صومعها زاهدان دعاى دولت پادشاه اسلام ورد خود ساختهاند و فرض عين شناخته و استمداد فتح و نصرت و اقبال و دولت او از ملك ذو الجلال ميكنند ، شعر :
چون عدل جست شاه جهان با جهانيان * يكسر كنند خواهش اقبال و دولتش
و چون خواجهء اجل جمال الدين دامت سعادته را هواخواه و دوستدار يافتم راز اين كتاب با وى گفتم و در ميان نهادم اين كتاب را خواستار و خريدار گشت و گفت اين اعجوبهء جهان را من بدان حضرت رسانم و اين نادرهء زمان را به محل و منزل خود دوانم چه نغمهء بلبل از گلزار خوش آيد و اين مدح در آن كارگاه دولت و ولايت نعمت بايد تا كه و مه و خرد و بزرگ بخوانند و عظمت سلاطين خود بدانند كه صيت ايشان در اطراف جهان چندانست كه از دو ماهه راه مداح ايشان اين همه ترنم مىكند ، و دعاگوى دولت چون ذكر عظمت و سلطنت خداوند عالم سلطان اعظم مالك رقاب الامم مولى ملوك العرب و العجم سلطان ارض اللّه حافظ بلاد اللّه ناصر عباد اللّه معين خليفة اللّه غياث الدنيا و الدين كهف الاسلام و المسلمين ظل اللّه فى الارضين مطيع الحق مطاع الخلق وارث ملك ذى القرنين اسكندر زمان داراى جهان كشورگير تاجبخش ابو الفتح كيخسرو ابن السلطان السعيد قلج ارسلان اعلى اللّه شأنه و ابد سلطانه و شيد قواعد ملكه و دولته . بشنيد بدين كتاب اختصار نكند تازه كتابى سازد و نودفترى پردازد و از دور آدم تا منقرض عالم تواريخ انبياء و اوليا و ملوك و جهانداران و نام و نسب و سيرت و سريرت ايشان همه بنويسد و سير مرضيهء هريك على حده ياد كند تا پادشاه اسلام كيخسرو جوانبخت غياث الدنيا و الدين مد اللّه ظلال دولته و اعلى اللّه رايات سلطنته در آن مطالعه ميفرمايد و آنچ احسن و اجود باشد از بهر خود اختيار مىكند چه او را به حمد اللّه تعالى بهار دولتست و اول جهانستانى و عنفوان كامرانى و مطلع شباب عز و دولت ، و فتح ارمن و منكوب كردن ليفون لعين خذله اللّه و لعنه و دمر عليه و اخزاه و حصار دادن وى و ستدن قلعها و ولايات او با ديگر بلاد اسلام ضم - كردن مقدور هيچ پادشاه مسلمان نبوده است و اگر چند روزى او را خلاص داد در آن تعبيهءيست فمهل الكافرين امهلهم رويدا تا خزاين بنگارد و دفاين برآرد و بدوم نوبت به مسلمانان سپارد ، شعر :
گاو را بهر كشتن آرايند * ابلها خصمت ار نگيرد پند
و آن ملعون خود در غصه ميميرد و زحيرش ميگيرد و لشكر شهريار برو دندان تيز كرده و سعادت و ظفر شهريارى برو رستاخيز آورده و درد بىدرمان او را شمشير جانستان خداوند عالم دوا داند ، شعر :
غصهء خصمت از آن همچو فلك تو بر توست * كز سعادات فلك را ببر او شكنست
ور به گردن زدن آسوده شود جايش هست * چكند راحت شمع از ره گردن زدنست
و بدين فتح كه رفت در دار اسلام هر كجا خبر ميرسد بدعا و نماز شب مددش ميكنند تا خداى