از كتاب راحة الصدور و آية السرور « 1 » ذكر خواب
در آن وقت كه من در كلبهء اندهان و كاشانهء غمان و بيت الاحزان نشسته بودم سر در كنج عزلت كشيده و تجرد و وحدت برگزيده و فراغت و انزوا اختيار كرده و روىدرروى رياضت و قناعت آورده و بعد از واقعهء سلطان سعيد و جهاندار شهيد طغرل بن ارسلان قدس اللّه روحه العزيز و ابقى المولى وارث عمره و دولته كس را رتبت و منزلت مخدومى نشناخته و با خود بساخته شبى كه مادر جهان رداى قير در سر گرفته بود و چادر سيمابى بر روى چرخ دولابى بسته ، شعر :
شبى چون شبه روىشسته بقير * نه بهرام پيدا نه كيوان نه تير
لعبت حدقه پرتاب كرده بود و لشكر تفكر تاختن آورده چندان تراكم غم برهم آمده كه روح مجروح بيم بود كه از عالم طبيعت غايب شود ، از هر وارد كه در حس مىآمد بىخبر هر رنگ كه در چشم مىآمد لعبت حدقه قبول نميكرد ، مزامير داود بر دروازهء سمع ميگذشت مسبب درد يكى را در درون گوش نميگذاشت ، حواس خمسه از كار بشده و اعضاى سبعه از پرگار بيفتاده گاهى با خود ميگفتم بىمخدومى و ممدوحى كريمى باغ دانش بىبر و مهمل و معطل ماند و بى صلات جسيم از شبيخون فقر ايمن نتوانم بود و من كه خدمت چنان پادشاهان جهاندار و بزرگان نامدار كرده باشم با خسيسان ناكس و دونان بىهوس چگونه درسازم و با خدمت ايشان چون پردازم مصراع : پادشاهى كرده باشم پاسبانى چون كنم . مثل : و الليث و لا يخضع للارنب فهلويه :
من كه بوسسته بىلوباره جانان * جه هر كى لوبدندانها نكيرام
و گاهى مىانديشيدم كه كاشكى ماهى از برج سلاطين يا پادشاهى از پادشاهان روى زمين
هامش
( 1 ) - اين چند صفحه كه دربارهء ستايش ابو الفتح كيخسرو بن قلج ارسلان است از آخر كتاب راحة الصدور و آية السرور در تاريخ آل سلجوق تأليف محمد بن على بن سليمان الراوندى در گذشته در سال 599 هجرى كه باهتمام محمد اقبال و با تصحيحات لازم توسط استاد مجتبى مينوى در ديماه 1333 در تهران بطبع رسيده است عينا از صفحات 459 تا صفحهء 467 در اين مجموعه نقل گرديد .