آقسرا تجاوز كرده و بطالع مسعود بخان خواجه مسعود رسيده باشيم لحظهء چهارپايان دم زنند و از آنجا بز و كوپ قطع كرده بدولو پيونديم سلطان را اين راى موافق آمد و چنان كردند چون بدولو رسيدند مسرعان نصرة الدين را آگاهى دادند و پذيره شد و پياده شد و زمين بوسيده بدستبوس مشرّف گشت و فى الحال نامهء نزد صمصام الدين قيماز روان كرد امير صمصام الدين لشكرها سوار كردانيد و به راه دولو متوجّه شد و در راه بكوكبهء سلطان و امير نصرة الدين رسيد و پياده گشت و جهت شاه رخ بر زمين نهاد و بشكوه تمام سلطان را در شهر آورد و بر تخت نشاند و به اطراف ممالك قصّاد فرستاد و استمالت و دعوت تقديم داشت در اندك زمانى او را در قيصريه جمعيّتى تمام حاصل شد و چون سلطان عزّ الدين را ازين قضيّه خبر شد يوتاش بكلربكى را جهت استرجاع در عقب روانه كرد و او سلطان را بقيصريه دريافت و بعد دستبوس افتتاح نصيحت نمود سلطان برو طيره «
a
» كرد و به قصد او از جاى خود حركت فرمود امير صمصام الدين مانع شد او را «
b
» مقيّد كردند و بمغازهء اكسود از مضافات دولو بردند و بعد از روزى چند باز بقيصريه آوردند و بر ولاء سلطان ركن الدين سوگند دادند و بطلب فلك الدين خليل سوباشى آبلستان و حسام الدين بيجار «
c
» قصّاد فرستادند ايشان سمعا و طاعة گفته به خدمت مبادرت كردند و امراء نامدار در اعداد اجناد سلطان انخراط يافتند و استعداد كردند كه ناگاه جمعيّت بر قونيه تاختن آرند و اگر
هامش
a. برفطر ؟ ؟ ؟Pb. اماPcSans points en P .