قيماز كه سوباشى دولوست و پيوسته وفادار و دولتخواه شاه بوده و نامهء پيش صمصام الدين امير عارض كه و الحالة هذه سوباشى قيصريه است و از اوج عزّت بحضيض ذلّت آمده و بدان سبب كه نكيده را ازو ستده بغلام نكير دادند از سلطان عزّ الدين و اخوال او سرگردان و بر خود پيجان شده است بر دست بنده ارسال فرمايد تا هرچه زودتر بخدمة جواب آرد مصلحت باشد سلطان بر وفق انديشهء كمال سطرى چند مشتمل بر شطرى از قصّهء غصّهء خود نزد صمصام الدين در قلم آورد و به دو داد كمال بعد شش روز عودت كرد و جواب اين بود كه سلطان بهر طريق كه تواند خود را بقيصريه اندازد بعد از آن بندگان به قدر امكان بكوشند سلطان بكمال گفت ما را از قونيه كه ورطهء بلا و غمرهء عناست خروج بچه وجه ميسّر شود كمال جواب داد كه غلامى چند را كه بر ايشان اعتماد باشد ازين معنى آگاهى بايد دادن تا اسپان خاص را بيرون شهر بموضعى معيّن آماده دارند و سلطان جامهء خلق غلامان حوائجخانه درپوشد و من خوانچهء بزرگ كه كعب «
a
» او معادل كاسهء عادليست «
b
» برسم هر روزه بر سر سلطان نهم چنانك چهرهء مبارك در كعب «
a
» خوانچه از نظر خلق محجوب ماند و در پيش افتم و سلطان اقتفاء خطوات من لازم داند و در راه به هيچ جا نگاه نكند چون بدانجا رسيم سوار شويم و توكّل بر حول يزدانى نماييم و همه شب مسير مواكب «
c
» و سمير كواكب باشيم چنانك سپيدهدم از مفاوز
هامش
a. لعبPb. عاديستSic . Peut - etre convient - il de lirec. مكواكبP