برو رفتند و جان نجس و نفس خبيث او را از كالبد پرداخته بدركات جحيم انداختند و چون جان او را بسجّين فرستادند سلطان فرمود تا بدن پليدش را بر جاى بلند درآويزند تا عبرت اولو الابصار گردد اجزاء اعضاء او را در قفص آهنين كردند و از دارى كه وقتى سلطان علاء الدين كمال لقبى «
a
» مشرف قباد اباد را بخبث كوبك از آنجا درآويخت و هنوز جثّهء او در آنجا مانده بسبب آنك سلطان پشيمان شد و چندانك اقرباء او تضرّع نمودند كه او را فروآورند اجازت نداد و فرمود كه تا حاسد او را بر آنجا نبرند او را فرونياورند درآويختند و همان لحظه قرايب كمال جثّهء مقدّد او را فروگرفتند و دفن كردند و از جملهء كراماتى كه از سلطان علاء الدين باز گويند يكى آنست و چون قفص از دار معلّق گشت خلق بنظارهء اجزاء پارهپارهء او جمع شده بودند ناگاه قفص فروافتاد و شخصى را هلاك كرد سلطان فرمود كه نفس شرير او هنوز درين عالم اثرها مىكند و چون از آن مهمّ فراغت يافت جلال الدين قراطاى را كه كوبك در كنج معزولى نشانده بود باز طلبيد و استمالت فرمود و طشتخانه و خزانهء خاص را به دو تسليم كرد و صاحب شمس الدين كه خطّ عزل بر صحيفهء عمل او كشيده بود و وزارت به صاحب مهذّب الدين داده بنيابت حضرت موسوم كردانيد
ذكر وصول مهد ملكهء گرج بقيصريه و انتظام عقد و زفاف « * »
پيش ازين تقرير افتاد كچون كمال الدين كاميار لشكر بديار
هامش
a. لفنىLecture douteuse . P* الاوامر العلائيه ص 483