ديگر ميسّر شد و كوبك را بدان واسطه شكوه و هيبت زيادت گشت و با اين همه خبث ضمير و سوء عشرت كه با اكابر داشت در رعيّتپرورى و عدلگسترى يگانه بود و در سخا از دريا موّاجتر و از سحاب مدرارتر بودى و با همه پلنكطبعى در خلوت با حرفا و ندما چون گل ضحوك بودى و از جملهء سياسات غريب او آنست كه وقتى در بعضى از پيكارها شترى از حمولات لشكريان در كشت دهقانى رفته بود دهقان فريادكنان بر در سراپردهء او حاضر شد فى الحال فرمود تا صاحب شتر را بدست آرند و در جملهء لشكرگاه برآوردند هيچ كس را ياراء آن نبود كه بمالكيّت شتر اقرار كند چون خصم شتر ظاهر نشد فرمود تا شتر را بر سپيد دارى كه بر كنار آن كشتزار رسته بود درآويختند و اگر كسى در شارع نظر بر چيزى ساقط افتادى زهرهء آن نداشتى كه برگيرد مردمى را كه بجمع مفقودات موسوم بودندى خبر كردندى تا بر در دهليز سلطنت بردندى اگر از اثواب و انواع آن بودى از اطناب خيمه درآويختندى و اگر حيوان بودى تعهّد نمودندى و در لشكر منادا رفتى كه فلان چيز از كه ضايع شده است خصم شنودى و بيّنه اوردى و متاع را با خود بردى
ذكر گرفتن كوبك قيمرى را و كمال الدين كاميار را رحمهما « * » الله تعالى
چون از فتح قلعهء سميساط مراجعت كرد حسام الدين قيمرى را بجريمهء متّهم كردانيد و مقيّد در سراء سلطنت بمحروسهء ملطيه بازداشت و اموال بىشمار او را جهت شهريار تصرّف نمود و به جهت
هامش
* الاوامر العلائيه ص 478