الهى زد و روى برياض جنّات نعيم نهاد ملك غياث الدين را از تباهى حال سلطان آگاهى دادند در حال دعاة را نزد هر اميرى از اكابر دولت دوان كردانيد به هوا و ولاء خود دعوت كرد شمس الدين التونبه چاشنىگير و تاج الدين پروانه پسر قاضى شرف و جمال الدين فرّخ «
a
» استاد الدار و سعد الدين كوبك و ظهير الدولة پسر گرجى را در آن باب سمح العنان و سريع الاجابة يافت روز ديگر امير كمال الدين و حسام الدين قيمرى «
b
» و قير خان و ديگر امرا از مآل حال سلطان بىخبر در ميدان سيران مىكردند غياث الدين را ديدند با امراى كه دعوت او را اجابت كرده بودند لغامريزان كرده از طرف كيقباديه كه به شهر مىآمد در حال بسراء سلطنت رفتند و چون هواخواهان را بانبوهى ديدند بر هواء و ولاء غياث الدين سوگند خوردند و التونبه چاشنىگير و جمال الدين فرّخ «
a
» لالا سلطان را بردند و بر تخت نشاندند و دستبوس و نثار كردند فى الحال فرمود تا جملهء زندانيها را آزاد كردند و دروازهاء شهر را محكم بستند چون حسام الدين قيمرى اين معنى استماع كرد كه امرا بر خلاف قرار و عهدى كه با سلطان كرده بودند غياث الدين را بر تخت نشاندند در غضب رفت و با امير كمال الدين و قير خان گفت كه ملك عزّ الدين بكيقباديه است ما عهد سلطان ماضى نگاه داريم و او را بسلطنت نشانيم و هركه مخالفت كند به زخم پولاد دمار از نهادش برآريم لشكر با ماست و ولىعهد در دست
هامش
a. فرحPbSans points ici en P .