و ايشان را از زبان ملك بجادّهء انقياد خواند و از بارگاه ما بوعيد
إِنَّ عَذابِي لَشَدِيدٌ
«
a
» تهديد دهد ملك بر موجب حكم مقرّبى از خواص خود را در صحبت يكى از امراء سلطان در شهر فرستاد تا بمبالغة تمام ايشان را به راه صلاح آورد و امر مطاع را باجابت مقرون داشتند به شرطى كه ملك را و برادرش و باقى امرا را بجان زيان نرسانند و از گذشته درگذرند سلطان بر وفق مطلوب ايشان در مكتوب قسم ياد فرمود و كتاب عهد و پيمان بديشان فرستاد چون مطالعه كردند همام الدين جاندار و ديگر اكابر از شهر به خدمت سلطان آمدند و سنجق را در شهر بردند روز ديگر سلطان بر سمند عالمگير چون بدر منير سوار شد و ملك اشرف با ديگر برادران در ركاب عالى پياده روان شدند چون سلطان بايوان اندرشد ملك اشرف با برادران صفزده استادند سلطان زمانى اندك بر كنار صفّه پاى فروگذاشته بنشست آنگه برخاست و دست ملك اشرف گرفت و در سراجهء خلوت رفت و آن روز بعيش بسر بردند ملك اشرف در اثناء انتشا جهت ملك ركن الدين شفاعت كرد و بقبول مقبول افتاد و خلعت گرانمايه فرمود و بدستبوس مشرّف گشت و آقسرا با توابع به دو و ايّوبحصار را ببرادرش به حكم اقطاع مرحمت فرمود آنگه فوجى از لشكر به طرف اخلاط روانه كرد چون نوّاب سلطان جلال الدين واقعه را شنيده بودند شهر را خالى گذاشته و بأرّان گذشته بودند بعد از يك ماه بملك اشرف فرمود ملك را به طرف ارمن تجشّم مىبايد نمود
هامش
aCp . Kor . 14 , 7 .