يافتند تا آلاى «
a
» صد هزار سوار كه در ملازمت ركاب خوارزمشاه بودند ايشان را در ميان كردند فكشفت الحرب عن ساقها و أبدت شراسة أخلاقها و همّت بسفك الدماء و إهراقها اگر خوارزمى را مدد بر مدد و لشكر سلطان بىمدد و قليل العدد [ بود ] مع هذا بكوشيدند و اضعاف عدد خويش را شربت ممات چشانيدند عاقبت چون كنائن از سهام تهى شد و در جعاب نصال چون شهاب نماند بناچار پياده شدند و صفاح را بكفاح در عمل آوردند و بعضى قتيل و كسير و برخى اخيذ و اسير گشتند و چون امراى را كه در زمرهء اسرا درآمدند بخدمة خوارزمشاه بردند فرمود تا پالهنگ در گردن كرده موقوف باشند تا اخر حرب بكجا كشد و نصرت كرا باشد پس ارزن الرومى را بخواند و از شدّت مقاومت آن شرذمهء قليل سخن راند او در جواب گفت كه پشت لشكر روم اين سواران بودند و چون بفضل حقّ منهزم و منكسر گشتند بعد اليوم مملكت روم از آن سلطان است نفرى چند كه از جنگ بدرآمدند و راه مى دانستند بسپاه شاه پيوستند و قصّه را برمّتها بازگفتند سلطان ملك اشرف را طلب داشت و صورت حال بر تختهء مخيلهء او نگاشت ملك از آن مقال انفعال ننمود چون جبال ثبات را اعمال فرمود و گفت هى لشكر كه در اوّل شكسته شود باخر دست او را باشد ازين قبل بايد كه دل پادشاه بكلّى فراغت يابد كه بفضل حقّ و نيروى بخت جواب آن گروه عدوپژوه داده آيد
هامش
a. بالاىP