و چوگان را به اطراف محاسن شريف از غبار بستردى و بعد از تقبيل بدست سلطان دادى فى الحال جنيب سلطان دركشيدندى ملك زمين بوس كردى و سوار شدى
ذكر عزيمت سلطان و ملك اشرف با عساكر منصور به طرف ياسى چمن بمحاربت سلطان جلال الدين « 1 »
روز ديگر چون صبح صادق از افق مشرق طلوع كرد و خسرو سيّاره حسام مصقول بعزم جهانگيرى از نيام بركشيد غريو كوس از درگاه پادشاه برآمد و بفال فرخنده و روز پيروز چتر گيتىفروز روان گشت و بيك هفته از غايت انبوهى از سيواس بآقشهر رسيدند ، چون سلطان جلال الدين را آگاهى دادند كه سلطان و ملك اشرف و باقى ملوك و گردنكشان ديار با لشكرهاء نامدار بصحراء آقشهر نزول كردند ارزن الرومى را طلب داشت و اين حكايت با او بگفت جواب داد كه راى آنست كه پيش از آنكه آن انجمن بياسيچمن آيند ما را آنجا مىبايد پيوستن و چون آن مقام ميسّر گردد نصرت و ظفر دوان عزم عتبهء عليا سازند ، سلطان بنيرك ارزن الرومى همه شب چون باد مىراند بامدادى بكوه ياسيچمن رسيدند و آب و گياه را در حوزهء خويش آوردند « 2 » چون لشكرها را كه پيش ازين بمحافظت ثغور ارزنجان و حراست دربندها رفته بودند از قدوم رايات سلطنت با ملوك شام خبر شد جمله روى به خدمت سلطان نهادند و امير مبارز الدين چاولى باتّفاق امراء ديگر سوارى هزار را بر اوج كوه برسم طلايه روانه كرد چون شب درآمد و طلايه از سپاه دور افتاد همه شب تا روز بر روى كوه مىراندند بامداد خود را ميان لشكر دشمن
هامش
( 1 ) - الاوامر العلائيه ص 391
( 2 ) - ذكر انكسار طلايهء سلطان علاء الدين از لشكر خوارزمى . الاوامر العلائيه ص 392