نجم الدين از حضرت سلطنت بياورد و عذرها خواست و بعد از آن روز ديگر بر دست سعد الدين كوبك ترجمان عهدنامهء استوار بخطّ كهربا «
a
» شهريار كه مادام كه داودشاه از جان عهد ما را نگاه دارد و با بدانديشان ما دوستى ننمايد و مكاتبات كه از مكاشحات مخبر باشد بهر ديار نفرستد از ما دستگاه و كامرانى و جاه بيند و اگر بخلاف آنچه در قلم آمد و ازو متوقّع است ورزد سزا و جزاء خود چنانك بايد يابد نزد ملك فرستاد و فرمود كه بمراد دل بكاشانه و خانهء خود روانه شود روز ديگر سلطان را خدمت وداع كرد و روى بمقام خود نهاد و سلطان مدّتى در قيصريه بماند آنگه بساحل رفت
ذكر قبادآباد و انشاء عمارت فرمودن سلطان آنجا « * »
چون سلطان بر پشت صافنات جياد سليمانوار آن مراحل طىّ فرمود و از دار الملك تجاوز نمود بمتنزّهات اكريناس رسيد موضعى ديد كه اگر رضوان بدانجا رسيدى مفارقت جنان گزيدى و انگشت حيرت گزيدى
زمين وى از سبزه پيروزهگون * ز لاله برو پر نقطهاء خون
بهر گوشهء چشمهء چون گلاب * تو گوى سرشكيست روشن نه آب
هوا مشكبوى و زمين پرنگار * گرازان ز هرگونه در وى شكار
هامش
aكهربارP* الاوامر العلائيه ص 352