الدين بهرامشاه بر دست مملكت و فرماندهى نشست و سلطنت شهر ارزنجان و ولايتش كه خوشترين بقاع و متنزّهترين اماكن و بقاع است و جوى فرات دبر آن جارى و گذر نسيمات صباش همه پر بنفشه و گل كوهسارى به دو نحول نمود اگرچه از هر نوع علوم حظّى كامل داشت اما بارتكاب مناهى و اتّباع ملاهى و خودرايى و استماع هذيانات قرناء سو مشغول بود و نصايح مردم پير و مشفقان اولو الراى و التدبير را بمسامع قبول اصغا نمىكرد به قصد و قتل امراء مملكت خود عزم كرد و بعضى را مقتول و برخى را مكبول كردانيد و طايفهء از بيم مرگ به ترك «
a
» خانومان گفته «
b
» جلا اختيار كردند و روى به حضرت سلطنت نهادند و سوء افعال و مقابح كردار او را در خدمت شهريار بمحلّ عرض رسانيدند سلطان ايشان را اكرام كرد و نامهء نزد ملك علاء الدين در قلم آورد كه بايد كه امراء محبوس را اطلاق دهد و آنچه از ايشان ستده است ردّ كند و با نوازش و تحرّى مراضى بدينجانب فرستد ملك عذر آورد كه اين طايفه با من راه جفا و بىحفاظى سپردند و با مخالفان من موافق شدند و چون مرا محقّق شد جزا و سزاء ايشان دادم قاصد سلطان عتاب آغاز كرد و بوعد و وعيد او را بر آن آورد كه ايشان را از وثاق اطلاق كرد و دست از اموال و اسباب ايشان بازداشت و رسول را مقضى الوطر گسيل كردانيد امرا مأسور چون بدرگاه سلطنت رسيدند نوازش تمام يافتند و بپروانگى كمال الدين كاميار اقطاعات مشبع مغنى هريكى را معيّن شد چون ملك علاء الدين
هامش
a. تركPbLecture incertaine .