برين جملت برات آوردند گندم دو هزار خروار جو پنجهزار خروار شراب دويست حمل بهاء حوائج بيست هزار عدد ملك بر نعم بىدريغ پادشاه تخت و تيغ ثناها گفت و با مردم خود آن روز عيش كرد روز ديگر خلعت سلطانى درپوشيد و سوار شد و چون بسلطان رسيد دستبوس را اعادت كرد سلطان فرمود كه همانا ملك از زخمت راه برآسوده باشد و بر فراش راحت غنوده ملك علاء الدين ثناء شهريار زمان و زمين گفت و زمانى در مشهد سيران فرمودند چون سلطان عنان بايوان منعطف كردانيد ملك خدمت كرد و بسراپردهء خود رفت چون از روز نيمى درگذشت ديگرباره نجم الدين ولد طوسى از خدمت سلطان خلعتى گرانمايهتر از اوّل فراز آورد و امير آخران جنايبى تازى با طوق و سرافسار زرنگار حاضر كردانيدند و سلام سلطان رسانيدند كه ملك زمانى رنجه شود
كتا باده امروز باهم خوريم * بكام دل خود جهان بسپريم « * »
ملك خلعت درپوشيد و بر مركب خاص سوار شد و چون ببارگاه رسيد و نظرش بر سلطان آمد سر بر زمين نهاد سلطان بر پاى خاست و در اعزاز و اكرام مبالغت تمام فرمود و چون دورى چند گشت ملك از غرور جوانى و نشاط مى ارغوانى از جاى مىرفت و عنان سخن بدست زبان كه بيشتر آفات جان ازو خيزد مىسپرد و كلمات ناگفتنى و حركات ناكردنى ازو صادر و ظاهر مىشد و سلطان از سر مكرمت ذيل عفو بر هفوات او مىكشيد ده روز هر روز در بزم جهانافروز شاه جهان حاضر مىشد روز يازدهم گنجينهء كه هزينهء هزار باجدار بود امير
هامش
* الاوامر العلائيه ص 350